۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

و این جوری ست که خانه هی زشت تر و کثافت تر می شود .

تعمیرات اساسی توی خانه شروع شده . بابا عاشق تعمیر کردن شِرتی پِرتی خانه ست . تا قبل از این وقت های بیکاریش کمتر بود و آسیب هاش کمتر . حالا بازنشسته شده . بنظر ناراضی نمی آید . شک ندارم فردای بازنشستگیش از خواب که بیدار شده ایستاده توی آشپزخانه و دست هاش را از خوشی به هم مالیده و فکر کرده : خوب حالا از کجا شروع کنم ؟ از شیر ظرف شویی ! بابا شیر ظرفشویی که سالمه . حتی سرش را بلند نمی کند که جواب بدهد چون خیلی دستش بند است و خیلی دارد کیف می کند و من دارم خوشیش را زایل می کنم . برو بذا به کارم برسم . نمی گوید . دستش را توی هوا تکان می دهد انگار دارد مگس می پراند و یعنی برو بذا به کارم برسم . همین جوری آرام آرام می آید جلو و می رسد به دستشویی . من همیشه در اتاق مان را می بندم . چون دستشویی تنها دو سه قدم با اتاق فاصله دارد و خدا می داند چند جای این اتاق به نظر بابا نیاز به تعمیر دارد . اما بابا هی بی دلیل در اتاق را باز می کند و توی اتاق چرخ می زند . من سرم را از توی کتاب در می آورم  و به بابا نگاه می کنم که به کلید کولر نگاه می کند و به لوستر نگاه می کند و به پنجره ها . دیگه چرا پنجره ها ! … چی می خوای بابا ؟ لبخند می زند و می گوید خوبی ؟ تو بهتری به خدا !
مامان که بر می گردد بابا دست آورد های آن روزش را می گوید . در دستشویی را درست کرده . منظورش این است که رفته یک تکه آهن خریده و به پایین در وصل کرده تا آب چوب در را نپوساند . مامان خسته ست . می گوید دستت درد نکنه . واقعا هم دستش درد نکند . از این کج تر نمی شد یک تکه آهن را وصل در کرد . و می گوید بخاری را جمع کرده . مامان می گوید دستت درد نکنه . پیش از این که برود توی اتاق و ببیند بابا همه جا را به دنبال جعبه و پلاستیک و کوفت به هم ریخته . و می گوید درزهای دور وان را گرفته . تمام موزاییک های حمام از چسب های بی نظم و قلمبهء بابا بر آمده ست . این جاست که مامان داد می زند . خوب نمی تونی درست نکن ! کی گفته نمی تواند ؟ معلوم است که می تواند . خودش عصری چسب ها را می کند . خوب همه می دانند چسب آکواریوم مثل چسب اُهو که با لذت از کف دست کنده می شود ، از کف حمام کنده نمی شود . اگر هم کنده شود با لذت کنده نمی شود . با مشقت وبدبختی و تعمیرات اتاق ما سه روز به تاخیر می افتد .