۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

کوچه « زنبق »

گفت عیبی ندارد نوار بگذارد . گفتم نه . اما نوار نگذاشت . سی دی گذاشت که هایده توش فریاد می زد مستی هم دردش را دوا نمی کند . می شد حمیرا باشد که نبود . یعنی آن جور که گفت نوار من منتظر حمیرا بودم . شبش بدتر بود . یکی فریاد می زد که عروس خانوم بیاید وسط . آقا داماد بیاید وسط . برنامهء کامل یک عروسی بود . از آن عروسی ها که زن ها آرایش خلیجی می کنند و شبیه هیولا می خندند . بد تر از این نمی شد . خوابم که می برد بیدارم می کرد تا یک اس ام اسی را برایش بخوانم . یا از توی داشبورد یک فیشی را در آورم یک عددی را برایش بگویم . هنوز شب نبود اما . آفتاب دو و سی و هشت دقیقهء بعد از ظهر افتاده بود روی زانوم . آفتاب اردیبهشت نبود . آفتاب تیر بود . می سوزاند . آن بیرون اما باد می آمد و آن جا که توی آفتاب نبود سردش بود . باد شبش سقف سوله را می لرزاند و سگ ها پارس می کردند آن دورها . صدای پمپ آب می آمد . بیخودی . با این که شیر آب باز نبود . هنوز شب نبود اما . نوارش را که نوار نبود کم می کرد و یک خاطرات بی اهمیتی را تعریف می کرد که نمی شنیدم و لبخندهای بی معنی می زدم و هی می گفتم بله بله . من وقت ِ لبخندهای بی معنی زشت ترینم . جوابش بی شک نه نبود . لبخندهای من برای تعریف کردن خاطرات بی اهمیت تر بیشتری مشتاقش می کرد . چرا نمی فهمید که با آن لبخندهای زشت ِ الکی شبیه هیولا شده ام . شبش اما خوابم می برد . دل نمی دادم به حرف هاش . حتی مشتاق رسیدن نبودم چون خیلی خوابم می آمد . هنوز شب نبود اما . و من خسته و گرسنه بودم . مشتاق رسیدن بودم . وقتی رسیدیم گفت برایش نمی صرفیده این همه راه آمده باشد . شبش پول بیشتری می دادم . چون راه دورتر بود و هیچ جوره نمی صرفید . رسیده بودم و می خواستیم زودتر جعبه ها را باز کنیم و بیفتیم به جان چوب ها . خوشحال بودیم . تاریک بود کوچه ها و جز « زنبق » هیچی معلوم نبود . « زنبق » همیشه معلوم است . حتی شبِ دیر . هنوز شب نبود اما . گفتم طی کردیم . ترافیک نبوده . باید می گفتم گرسنه آن همه خاطره بی اهیمت را هم توی فریادهای هایده گوش داده ام . نگفتم . گفتم ترافیک نبوده که . خندید . شبیه هیولا نشده بود . گفت نه نبوده . پس چی ؟