۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

پس سلطان جزیرهء پاراکیتو کیست ؟

پدر من سلطان هيچ جزيره ای نبوده . نه پاراکیتو و نه هيچ جزيرهء ديگری . پدر کارمند جزء يک ادارهء دولتی بود . او صبح زود می رفت و تا شب سگ دو می زد . همان وقت ها بود که فهميدم زندگی يعنی حقوق سر برج و حبوبات نه چندان مرغوب ادارهء تعاونی ! زندگی يعنی برنج و روغن کوپنی و يخچال قسطی . لباس های برادر بزرگم را می پوشيدم و با خودم فکر می کردم پس سلطان جزيرهء پاراکیتو کيست ؟
ما ، من و ۸ خواهر و برادر ديگرم ، در دو اتاق ، يک دستشويی و حمام ، يک آشپزخانهء نه چندان کوچک و يک انباری دنج و راحت با هم شريک بوديم . همين طور توی لباس هايمان . ظهر های گرم تابستان توی کوچه پس کوچه های شهرمان بازی می کرديم و حواسمان بود تا آسيب جدی به لباس هايمان وارد نشود .
برادرهای بزرگترم توی جنگ کشته شدند و می توانم قسم بخورم هيچ کدام نه دل خوشی از رئيس جمهور داشتند نه حتی دلشان می خواست برای آزادی کشورشان يک خراش کوچک بردارند . سخرانی های کوبندهء رئيس جمهور و وزير جنگ هيچ گاه حس وطن پرستی شان را تحريک نکرد . آن ها معتقد بودند هيچ چيز توی زندگی ارزش مردن را ندارد . هر چند همهء حرف هايشان را قبول نداشتم اما مرگ هم حق آن ها نبود ... بر سر مزار دو برادرم ايستادم با غرور بی آن که قطره اشکی بريزم و با خودم فکر کردم ؛ از چه کسی بايد انتقام بگيرم . تا غروب آن جا ، بالای تپه بودم بی آن که بدانم بر سر کی بايد فرياد کشيد ؟! ... از راه درياچه به خانه برگشتم و با خودم فکر کردم ؛ پس سلطان جزيرهء پاراکیتو کيست ؟ ... از آن روز بود که فهميدم زندگی يعنی مرگ های زود هنگام ، مرگ های بی حاصل .
پدر بازنشسته و پير شده بود . با حقوق بازنشستگی پدر نمی شد خرج يک خانوادهء ۹ نفره را داد . دخل و خرجمان جور در نمی آمد . با خودم گفتم بايد زمين و گاوها را بفروشيم و يک رستوران باز کنيم . بعد يادم آمد ما نه زمينی داريم و نه گاوي .
تمام شهر را دنبال يک کار خوب گشتم . توی اين شهر برای يک زن تنها کار خوب پيدا نمی شود . پس به هر کاری که حقوق داشته باشد راضی شدم . جواب تلفن ها را می دادم و کار ارباب رجوع ها را راه می انداختم . يک کار تمام وقت و کلی خستگی . آن کار هيچ چيز برايم نداشت جز اين که توی يک بعد از ظهر پاييزی ايمانم را از دست دادم . آن روز سخت کار کرده بودم . با يکی دو نفر دعوايم شد . يک دعوای لفظی نه چندان محترمانه . برگشتم که خانه فهميدم ديگر هيچ چيز از آن اعتقادات مذهبی برايم نمانده . نه خدا و نه پيامبر و نه هيچ معجزه ای ، هيچ چيز نبود که راضی ام کند . اصراری هم به اين کار نداشتم . يک ليوان نوشيدنی برای خودم ريختم و تمام .