۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

« قزل آلای رو به سر چشمه ، توی دلتای سینه هات باشم »*

هنوز افسوس می خورم چرا شبخیز نداریم . عید را با من و تو تحویل کردم . چون خانهء مادربزرگم بودم . عیدهای نیمه شب من و نامی و خاله تنهاییم . من به تحویل سال توی خانه اعتقادی ندارم . به تحویل سال توی هر جایی غیر از خانه اعتقاد دارم . تحویل سال توی خانه خیلی دلگیر است . ما لباس های عید نمی پوشیم . خیلی محترم نمی نشینیم دور سفرهء هفت سین . چون سفرهء هفت سین روی شومینه ست و دور ندارد . روی تنگ ماهی یک بشقاب است که گربه ماهی را نخورد . ما توی سفره مان ماهی داریم و به ماهی نخریدن اعتقادی نداریم . فال حافظ هم توی سفره نمی گذاریم . یک دقیقه مانده به سال نو ، با همان لباس های خانه ، یک حال عرفانی ِ رسمی ِ الکی به خودمان می گیریم و عید را با بی بی سی تحویل می کنیم . بعد همدیگر را می بوسیم . از توی قرآن عیدی بر می داریم و سال تازه را شروع می کنیم . ما به عیدی لای قرآن اعتقاد داریم . برای همین من کوچ کردن به خانهء مامان بزرگم که فرقی با خانهء خودمان نداشت . ماهی ، عیدی لای قرآن و نامی مجبورمان می کند لباس تر و تمیز بپوشیم . اما من همچنان با شلوارک سال را شروع کردم . چون مامان بزرگم نمی تواند من را به کاری مجبور کند . لحظهء سال تحویل کانال را از من و تو به بی بی سی تغییر دادیم چون . چون نداشت . بی دلیل . وقتی توپ را زدند برگشتیم من و تو و توی ابتذالِ رها اعتمادی خفه شدیم . بعد خوابیدیم چون نیمه شب بود . من خوابم نبرد .

شب خیز خیلی خوب بود . خیلی خنده دار بود . یک جایی وسط برنامه به پشت نگاه می کرد می گفت سلام ممد . چطوری . ممد جواب می داد . ما نمی شنیدیم . ما خنده های مثل کفتار شبخیز را می شنیدیم . بعد می گفت بیا ممد . یک کم جمع و جور می نشست و مجری بغل دستیش را هم وادار می کرد جمع و جور بنشیند و مجری بغل دستیش هم مجری بغل دستیش را و مجری بغل دستیش هم مجری بغل دستیش را . چون صد تا مجری نشسته بودند توی یک وجب جا . و همه چفت هم می نشستند تا ممد هم بیاید توی کادر . بعد به علی می گفت که کادر را باز کند . علی هی دوربین را عقب جلو می کرد تا آن صد نفر که همه شان جز خودش و ممد زن بودند و هر کدام مسئول تبلیغ یک کرم کوفتی بودند توی کادر جا شوند . خودش متکلم وحده بود . زن ها جدی و با اخم به خودشان توی تلویزیون نگاه می کردند و هی با موهای شان و لباس شان ور می رفتند . بعد که راضی می شدند لبخند می زدند . لبخنوانی هم می کرد که خیلی خنده دار بود . یک دختره هم بود که تخصصش لبخوانی ترانه های ترکی بود . مردم زنگ می زنند ترانهء در خواستی ترکی می گفتند که این لبخوانی کند . لابد هنوز هم می کنند . اما ما نمی بینیم . دختر کوجی هم بود . گلی شو هم بود که شعر های بندتنبانی درخواستی برای تولد می خواند . فال حافظ هم می گرفت . اول ها غلط غلوط شعر ها را می خواند . بعد تر بسنده می کرد به همان ای صاحب فال ! ما سه تا می نشستیم جلوی تلویزیون و حسابی با برنامه های نوروزی شبخیز تفریح می کردیم . گاهی هم موبایلش زنگ می زد . باکیش نبود . هول نمی کرد موبایل را خاموش کند . ما سه تا را به هیچ جاش حساب نمی کرد . شروع می کرد با موبایل حرف زدن . علی خلاقیت نداشت دوربین را عقب جلو کند . آن پشت داشت می لمباند و به قهقهه های شبخیز گوش می داد . مثل ما سه تا .
گاهی هم برنامه های علمی ـ عبادی مینا مددی را نگاه می کردیم . مردم زنگ می زدند و از مینا خانوم می خواستند تا بخت شان را باز کند . مینا خانوم می گفت باید آینه صد ساله بخرند و صد تا شمع فلان . این همه آینه صد ساله را از کجا می آورد . از کارخانهء فروش آینه های صدساله . همزاد آدم ها را پیدا می کرد و دخترها را شوهر می داد . دست مینا خانوم شفا بود . دستش را می برد بالا و برای شفای مریض ها دعا می کرد . مینا خانوم دستتون رو می برید بالا برای منم دعا کنید ؟ از معجزات بگید . آن ها از معجزات می گفتند . می گفتند چهل تا بچهء کور توی ایتالیا به لطف خدای مهربان و دعای هفت استاد بینایی شان را به دست آورده اند . اما این چهل تا بچه را اخبار نمی گفت . روزنامه ها هم نمی نوشتند . فقط مینا خانوم می دانست و ما سه تا .
حالا مجبورم یغما گلرویی بخوانم و تنهایی بخندم . پوووف .

* از یغما گلرویی