۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

که در خون خستگان ، دل شکستگان آرمیده طوفان

دور سوم دست در دست هم می دویدند . زنه گفته بود نمی تواند بیشتر از این بدود . مرده گفته بود می توانی . زنه گفته بود نمی تواند . مرده گفته بود دستت را بده به من با هم بدویم . بعد دستش توی هوا دست های زنه را بلعیده بود و با هم می دویدند . از کجا معلوم مرده ؟ چون خیلی مصمم تر بود . خیلی سرحال تر بود . خیلی این که چیزی نیست ، من وقتی جوون بودم فلان تر بود .
من رکاب می زدم که این صحنه را دیدم . ای کاش همان جور که شما فکر کردید من دوچرخه دارم ، خودم هم دوچرخه داشتم . حیف که دوچرخهء من یک دوچرخهء فلزی آبی بود که صندلی ناراحتی داشت و پیچ شده بود به زمین پارک . من بین یک دوچرخهء قرمز و زرد ، یک دوچرخهء کرم و یک دوچرخهء آبی و خاکستری ، این را انتخاب کرده بودم و دست کم حق انتخاب داشتم . هووم ؟

من وقتی رکاب می زدم این صحنه را دیدم و فکر کردم آدم وقتی بچه ست این جوری دست در دست یکی دیگر می دود . من و برادره دست در دست هم می دویدیم ، می رسیدیم به بازار . جوجه می خریدیم و بر می گشتیم . بعد یک روز مامان آمد خانه و چادرش را باز کرد و هزار تا جوجهء رنگی رنگی ریختند روی موزاییک های آشپزخانه . ما جوجه ها را بزرگ می کردیم و قد می کشیدیم . آن ها سرما می خوردند و توی گرمای موتورخانه کز می کردند تا بمیرند . یا بزرگ می شدند و تخم می گذاشتند . تخم مرغ ها را جمع می کردیم تا مامن برای مان کوکو سبزی درست کند . گاهی هم غیب مان می زد . توی خانهء درختی مان پناه می گرفتیم و آن ها … خوب آن ها دنبال مان نمی گشتند . یک جایی همین دور و بر دارند می پلکند . گرسنه که شوند بر می گردند . بر می گشتیم . پا برهنه و کون برهنه و دست در دست هم . و ماهی می خوردیم .
دست در دست هم چون آن جا را بلد نبودم . برادره بلد بود . خیلی بزرگ بود . از هیچی نمی ترسید . همه جا را بلد بود . من را می برد دم اسکله . من نگاه می کردم به ماهیگیر ها . برادره تا آن جا هم رفته بود . تا پیش ماهیگیر ها . حتی باهاشان حرف زده بود . دروغگو ! حتی تا ته پل اما نمی تواند من را ببرد . چرا ؟ چون تو بچه ای ! الاغ ! به مامان می گم تا اون جا رفتی ! بگو . می گم الاغ ! منم می گم بهم گفتی الاغ ! بعد دست در دست هم بر می گشتیم . آن ها سیمیشکا می خوردند و پوستش را می انداختند روی زمین و بلوار پر بود از پوست تخمه . ما همین جوری که برمی گشتیم سلانه سلانه سمت خانه ، با تعجب نگاه شان می کردیم . تا به حال آدم های هیچ شهری را ندیده ام که توی کثیف کردن شهرشان این همه کوشا باشند .

آدم وقتی بچه ست این جوری دست در دست یکی دیگر می دود یا وقتی می خواهد از دست غول پیکر های باتوم به دست انقلاب فرار کند . من و خواهره دست در دست هم ، مثل آهو می دویدیم . حتی وقتی نمی دویدیم هم دست مان از هم جدا نمی شد . من دست راستم را و خواهره دست چپش را بالا گرفته بود . دست های دستبند به دست پیروزی . دست های سبز امید . دست های عزادار توپخانه . دست های عصبانی بهشت زهرا .
روز نماز جمعه دست های مان از هم جدا شد . « هاشمی هاشمی ! سکوت کنی خائنی ! » قبلش مردم راه باز کرده بودند برای ماشین های سیاه گاردی ها . می کوبیدند روی ماشین ها . مثل طبل . بامب ، بامب . « دولت کودتا ! استعفا ، استعفا » چند دقیقه بعد گازی توی هوا پخش شد که فرق داشت با همیشه . و من نشستم روی زمین . چشم از آسفالت برداشتم و خواهره را دیدم که می رود . آرام آرام . انگار فیلم را کند کرده بودند . من دارم می میرم ؟ یا این یک خواب بد است ؟
کِی برگشت ؟ کِی دوباره دست هم را گرفتیم ، مجروح و زخم خورده و خسته ؟