۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

گاهی از پنجره آسمان را نگاه می کنم که مثل آسمان دیروز است و مثل آسمان فردا . بی لکه ابری . آبی و درخشان . خلوتی اگر پیش آمد نمی نویسم . داستان می خوانم و قرص هام را با نیم ساعت تاخیر می خورم .

من اما توی آشپزخانه ام . اتفاقات آن بیرون ربطی به من ندارد . خنده دار هاش را علی برایم تعریف می کند . من از علی بدم نمی آید . خوشم هم نمی آید . اما از اسم علی بدم می آید . این از من .
پاستای پستو و آلفردو را خوب درست می کنم . پستو را منیژه یادم داده . منیژه توی چهار میز کار می کرد . آلفردو را از ایران کوک یاد گرفته ام . باقی غذاهام اما تعریفی ندارد . اول فکر کردم بعد از ناهار سرم خلوت می شود و می توانم بیشتر بنویسم . چون یک روزهایی همین جوری که داشتم پیاز ها را پوست می کندم ، یکی جایی پس ذهنم می نوشت و من فکر می کردم زودتر ناهار تمام شود ، زودتر ناهار تمام شود . اما آن ها مثل گراز می خورند و تا شب پاستا سفارش می دهند . با خودشان فکر می کنند دوازده تومن پول قهوه ؟ چهار تومن می گذاریم روش و سیر می خوریم . من اگر بودم کافه نمی رفتم . می رفتم رستوران . دوازده تومن پول قهوه ؟ پووف !
« پاستای اسفناج » چرا ؟ پستو به این قشنگی .
بعد یک روز همین جوری که توی اتوبوس هایی که تجریش را از ولیعصر می آیند پایین نشسته بودیم و مزه آش سد مهدی زیر دهان مان بود ، از یلدا نحوهء پخت پاستای اسفناج را پرسیدم . یلدا توی چارمیز کار می کرد. پنیر ریو . این چیزی بود که یک پاستای خوب بهش نیاز داشت . پاستای اسفناج من بهتر شد ؟ نه ! حتی ریو هم نتوانست پاستای اسفناج من را نجات دهد .
من که این همه بی استعدادم چرا توی آشپزخانه کار می کنم ؟ چون می خواستم آن جا جلوی چشم نباشم . 
اول ها که آن بیرون میان میز و صندلی ها می چرخیدم و اتفاقات آن بیرون به من ربط داشت و خنده دار هاش را خودم می دیدم و اما حوصله نداشتم برای کسی تعریف کنم ، هر روز منتظر بودم ( … ) و ( … ) در را باز کنند و دست در دست هم وارد شوند . هر چند هیچ وقت دو نفر این جوری وارد کافه نمی شوند . اما در تصورات من آن ها دو نفری و دست در دست هم و خیلی صمیمانه وارد می شوند و می بینند من یک بار من الکی ام . یک بار من الکی لبخندهای گشاد می زند و چی میل دارید ؟ کوفت بیاورم خدمتتان ؟ خارج از تحملم بود که لبخند بزنم و بگویم چی میل دارید .
من قرار بود یک آرتیست فلان باشم ، نه یک بار من فلان .
حالا ؟ یک آشپز بی استعدادم . اسفناج ها را می کوبم و هنر ، کلمات ، ورق های کاهی ، چوب ها ، چوب ها ، چوب ها جایی آن بیرون منتظر منند .