۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

اصلا هر چی امام گفت .

بابا پرسید بنظرم این راه طولانی تر نیست ؟ از کدام راه ؟ آن یکی راه . آن یکی که این همه چراغ دارد و اتوبان هر چی طولانی باشد از آن همه چراغ کوتاه تر است . نه آن یکی راه . یک کم فکر کردم و گفتم نمی دانم . حقیقتا هم نمی دانستم . جز توی ترافیک ماندن که آدم را کلافه می کند و فرصت فکر کردن توی ماشین که از قشنگترین کارهای دنیاست را از آدم می گیرد ، باقی راه ها همه کوتاهند . من همیشه از این که می رسیم غمگین می شوم .
آخرین تونل را که رد می کنم و می دانم یک کم بعد عوارضی ست و یک کم بعدترش باید بپیچی سمت راست و سریع بپیچی سمت چپ ، خیلی سریع وگرنه می روی به نا کجا آباد ، غمگین می شوم . من باید راننده جاده های بی انتها می شدم . اما بیشتر دوست داشتم زن رانندهء جاده های بی انتها باشم تا هر وقت میلم نکشید بنشینم کنار و برای رانندهء جاده های بی انتها سیگار روشن کنم و آهنگ عوض کنم و غروب خورشید را تماشا کنم . وقتی می رسیدیم باید سریع بارمان را تحویل می دادیم یا هر کار دیگری که داشتیم می کردیم و باز رهسپار جاده های بی انتها می شدیم . هر وقت خواستیم می زدیم بغل و توی توالت های کثافت سر راهی می شاشیدیم و نیمرو و بربری می خوردیم . کاری به کار کسی نداشتیم . کسی کاری به کارمان نداشت . کسی پشت سرمان حرفی نداشت چون ما نبودیم .
سال نو سریع می رفتیم مامان های مان را می دیدیم و مامان های مان برای مان آیت الکرسی می خواندند و ما را به خدا می سپردند . ما هم تا سال نوی بعد آن ها را به کائنات می سپردیم .
به ما ربطی نداشت که هنوز درگیری ِ شهر بلخ ادامه داشت و چه بر سر پناهندگان اردوگاه یرموک می آمد . آن ها هزار ها هزار جاده و کوه و آبادی با ما فاصله داشتند . آخرین خبری که شنیده بودیم خبر آزادی خرمشهر به دست خدا بود . بعد از آن فهمیدیم خدا خودش کارش را بلد است و زدیم به جاده .