۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

کلماتش چنگ زدن به گذشته ای بود که دیگر به خاطرش نمی آوردم .

اس ام اس داده بود که فکر می کند هفت سال دوستی ارزشش را دارد که بخواهیم دوباره هم را ببینیم . بنظر من نداشت . ارزش چی را داشت ؟ اصلا این حرف تو کتم نمی رفت . یک بار هم امین گفته بود چون این همه سال با هم دوست بودیم پس دوباره دور هم جمع شویم . فقط به این دلیل ؟ با هم بودیم چون دوست داشتیم . چون از کنار هم بودن لذت می بردیم . اگر حالا نیستیم یعنی از کنار هم بودن لذت نمی بریم .
بابت این هفت سال چیزی به هم دیگر و به دنیا و به رفاقت بدهکار نیستیم که همدیگر را ببینیم که ؛ خوب ! خدا را شکر ما از آن بی معرفت هاش نیستیم . اصلا معرفت چی هست ؟
مثل قرار هشت هشت هشتاد و هشت زیر برج میلاد است . فارغ التحصیلان مدرسهء راهنمایی دخترانهء زینب علیها سلام .
تلاش برای احیای یک گذشتهء خوب خیلی شکست آمیز است . من تجربه اش را دارم . کثافت کاری محض . من و دوست پسرم هم به هم قول داده بودیم حتی اگر با هم نماندیم ، خدشه ای توی رفاقت چند ساله مان وارد نشود . ما قبلش چند سال دوست بودیم و دوست های خوبی هم بودیم . حالا که می گویم خیلی عجیب و دور است . یادم نمی آید دوست های خوبی بوده باشیم . من هر چیزی قبل دوستی کثافت مان را فراموش کرده ام . اما حتما دوست بوده بودیم که این قول را به هم دادیم . بعد از این که نخواستیم کنار هم باشیم ، تلاش مان برای همچنان دوست ماندن یک شکست واقعی بود . یک تجاوز کامل به مواضع همدیگر . و در نهایت به بدترین شکل ممکن با هم قطع تماس و قطع فیسبوک و قطع هر جایی که یک ثانیه احتمال بدهم آن جاست نمی روم ، کردیم .
وقتی تمام شد هیچ کس را دوست نداشتم . هیچ چیز را خوش نداشتم . بس که خالی شده بودم . دراز کشدم کنار بخاری و به سقف خیره شدم و به هیچی فکر کردم . همان زمستانی که سه روز برف بارید و ما آب گرم نداشتیم و گاز کم رمق بود .
بعد از آن کلمهء دوستی هیچ معنابی برایم نداشت . قبلش هم سایه بود که دو سال بود ازدواج کرده بود و من نفهمیده بودم و دوست دخترش که حالا زنش بود گرین کارت امریکا برده بود و من نفهمیده بودم و سه روز قبل از سفرش به سواحل فلان امریکا ( امریکا ساحل دارد ؟ ) خواسته بود همدیگر را ببینیم و با هم خداحافظی کنیم . از این بی معنی تر ؟ می توانستم ببینمش که با کت بلند مشکی و شال گردن بلند ِ … قرمز ؟ سفید ؟ انقلاب را در نوردیده و با خیابان ها و کافه ها خداحافظی کرده . این جور آدم الکی ای بود . و حالا فکر کرده دوباره دور هم جمع شویم و به یاد قدیم ها به سلامتی ، تق تق . قلپ قلپ . گفتم این دو سال کجا بوده ؟ برود با همان هایی خداحافظی کند که این دو سال کنارشان بوده و با همان جایی که این دوسال بوده . وقتی این ها را می نوشتم عصبانی نبودم . خوشحال هم نبودم . هیچی نبودم . سایه بی معنی ترین آدمی بود که دیده بودم و هیچ حسی نسبت بهش نداشتم . چرا باید دلم می خواست کسی را که هیچ حسی نسبت بهش نداشتم ببینم .

اما من می نویسم ارزشش را دارد . می رویم کافه . کافه ای که شبیه ما نیست و من از زور حرف زدن دارم بالا می آورم . چون می ترسم سکوت شود و ارزشش را ندارد از توی لیوان یخ سر بر اورد . هفت سال ، ده سال ، هزار سال . چه مهم است وقتی دیگر نیست ؟