۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

اما نگفتم . گفتم نفسم بالا نمی آید و سرفه های فلان و مثل پیرزن ها نک و نال کردم .

از خواب که بیدار می شوم پایه های میز را می بینم .
دیوار خاکستری اتاق خواب ، پایه های میز و سقف چوبی تختم . هر روز صبح را با دیدن یکی از این تصاویر شروع می کنم . بعد تصمیم می گیرم از خواب بیدار شوم یا چی ؟ می خوابم و به خواب دیدنم ادامه می دهم که اغلب خواب های چرندی ست . مثل پایه های میز و دیوار خاکستری اتاق خواب و سقف چوبی تختم . من طبقهء اول یک تخته دو طبقه می خوابم . گاهی می روم روی کاناپهء اتاق پذیرایی چون دلم نمی خواهد زیر یک سقف چوبی کوتاه بخوابم . شک ندارم اگر تختم زیر پنجره بود و آسمان یک تکه اش پیدا بود ، صبح های دلنشین تری داشتم . بلند پرواز تر بودم اگر چشمم به ابرها باز می شد که این روزهای تهران ابرها باشکوهند و آسمان بی انتهاست .
برای همین از خانه می زنم بیرون که ابرها را ببینم . که عکس بگیرم و با هشتگ سوییت تهران ، ابر ، بهار و کوفت بگذارم توی اینستاگرام . اما من اینستاگرام ندارم . موبایل اندروید هم ندارم . پس چی دارم ؟ هیچی . خودم را دارم که خیلی به خودت می نازی ؟ بعله من به خودم می نازم . چرا ؟ چون زیبا و باهوشم . فقط نفسم بالا نمی آید که اگر بالا می آمد و اگر قرار بود به جای بیمارستان بروم دنبال آن ابرها که بالای کوهند قشنگ تر بود . اما خیلی هم باکیم نیست . ابرها خیلی سخاوتمندانه بالای حیاط بیمارستان هم هستند و من از این بابت خوشحالم . خیلی الهی قمشه ای وار فکر می کنم آن ها زیبایی شان را از من دریغ نمی کنند و دمشان گرم .
قبلش باید از یک اتاق کوچک ِ « ورودی خواهران » عبور کنم و موهایم را بکنم تو و بپرسم چرا ؟ فکر نمی کنید بیمار به اندازهء کافی حوصله ندار و نفسش تنگ هست ؟ و آن ها بگویند خوب نیاید این جا که من بگویم فکر کردید این خراب شده شهر بازیه ! مجبور نبود که نمی آمد . احمق ها ! اما نمی گویم . این بار نمی گویم و غافل گیرشان می کنم . خانومه به نظر نمی آید غافل گیر شده باشد . حجاب من هم به نظر نمی آید هیچ مشکلی داشته باشد . یعنی من تن داده ام و بی ان که حواسم باشد لباس مناسبی را برای امدن به بیمارستان انتخاب می کنم ؟

ـ آقای دکتر سلامتیم را به من برگردانید . من می خواهم بسکتبال بازی کنم !
ـ حالا نمی شود بسکتبال بازی نکنی ؟
ـ نه نمی شود . من دیشب فهمیدم هیچ چیز را به اندازهء بسکتبال بازی کردن دوست ندارم . دلم می خواهد موهایم را بلند کنم و کلاه فلان سرم کنم و با باد بدوم . من هیچ وقت ِ دیگر به اندازهء وقتی که توپ را می اندازم توی حلقه احساس پیروزی نمی کنم . چون آن ها ایستاده اند دورم و تشویقم می کنند و من سال هاست که تشویق نشده ام با این که خیلی زیبا و باهوشم .
ـ خانوم شما چندان هم زیبا نیستید .
ـ بعله شما نمی فهمید . فقط الهی قمشه ای می فهمد من چقدر زیبا و باهوشم . اگر اینجا بود بهتان می فهماند و شما می فهمیدید که چه نفهمید !
ـ تازه چشم راست تان هم باد کرده و قیافهء هولناکی پیدا کرده اید .
ـ تو خوبی ! احمق !