۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

« زندگی تشکیل می شود ازجشن ها و هدیه ها ؛ بقیه هر چه هست سوء تفاهم است . » *


خانومه رسید که به من نفس نداشت دیگر . مستاصل نگاهم کرد و گفت آدم می خواهد ره صد ساله را یک شبه طی کند . من لبخند زدم . اما نمی دانستم چی باید بگویم . منظورش از ره صد ساله لاغر شدن بود . از این چاق یواشکی ها بود که وقتی مانتوش را در می اورد بدن تپلش معلوم می شود . از این ها که سه شب می آیند پارک و راه می روند خوش خوشان و بعدش دیگر نمی آیند . هر شب یک کاری برای شان پیش می آید . کاری که می تواند پیش نیاید . اما آن ها به کار های بی اهمیت خانه چنگ می زنند که بهانه داشته باشند برای بیرون نیامدن .
نرفت . منتظر بود من واکنشی بیشتر از لبخند زدن نشان بدهم . من لاغرم . حتی نمی توانستم لبخندِ همدردانه ای تقدیمش کنم . به ساعتم نگاه کردم . خانومه رفت . خانوم های میان سال این شکلی اند . یک هو یک عابری را مخاطب قرار می دهند . اما همیشه توی انتخاب مخاطب اشتباه می کنند .
چند روز پیش با مامان داشتیم توی قفسه های فروشگاه می چرخیدیم . مامان عاشق ظرف و ظروف است . ما به اندازهء چهار تا خانواده هشت نفره ظرف داریم . کابینت ها ظرف ها را پس می زنند . بشقاب های بی جا بی دلیل از کابینت ها می افتند بیرون و می شکنند . مامان توی قسمت ظرف ها می گشت و به قیمت ها نگاه می کرد . سرش را با افسوس تکان می داد و می گفت این بشقاب ها دو ماه پیش هجده تومان بوده اند . حالا چهار تومان گران شده اند . به کی می گفت ؟ به هیچ کس . چون من دور بودم . بعد فهمید دارد برای هیچ کس حرف می زند . یک خانومی را مخاطب قرار داد و یافته های تازه اش را از افزایش قیمت ها در اختیارش قرار داد . خانومه لبخند زد . مثل من نمی دانست بیشتر از لبخند چی بگوید . بعد مامان به من نگاه کرد .
بچه که بودم مامان خطاطی می کرد . من می نشستم کنارش و با شگفتی نگاه می کردم به الف ابر که طولش سه نقطه بود . « بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران » ننه مرده بود . می نوشت و منتظر بود بابا بیاید خانه تا برویم تهران و مادر بزرگش را به خاک بسپاریم . من  نه سالم بود و غمگین نبودم . هم چون نه سالم بود و هم چون ننه را نمی شناختم . ما همیشه توی سفر بودیم و جز خودمان کسی را نمی شناختیم . کسی هم ما را نمی شناخت . اگر می مردیم مهم نبود . کسی می مرد مهم نبود . من به الف سه نقطه مامان نگاه می کردم که خیس می شد از اشکش . شگفت زده نگاه می کردم به خطش که زیبا بود .
حالا هم داشتم همان جوری نگاهش می کردم . لبخند زدم . بیشتر از آن می توانستم بغلش کنم . اما نکردم . ظرفش را از دستش گرفتم و گذاشتم سر جاش . گفتم بیا دو تا از این کاسه ها بخریم . مامان قدر شناسانه نگاهم کرد و گفت بخریم .

* از « استالین خوب »ِ  ویکتور ارافیف
** عکس از محمدرضا میرزایی