۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

که شهر بی‌تو مرا حبس *

توییت وار بگویم که باد زد و لیست خرید ِ دستمال توالت و مایع دستشویی و فلان افتاد زمین . حقیقتا باید به همین یک جمله قناعت کنم . چون لحظهء کاملی ست . دوبین می ماند روی کاغذ ، روی پنجره که باد . روی لحظه که خالی از اندوه . من اما آدم توییت وار و صد و فلان کاراکتر نیستم .
ادامه می دهم که ماژیک قرمز روش هم قل خورد رفت زیر میز . من خم شدم . اما دلم نخواست بیایم بالا . همین جوری ماندم آن پایین و زل زدم به ماژیک قرمز و به هیچی فکر کردم . یک حال خوشی بود . خون داشت توی مغزم جمع می شد و خوابم می آمد . همان وقت توی هیچی تو آمدی و خوشیم را کامل کردی . دیدمت که می خندی و آرامی . حقیقتا می خندی و آرامی ؟
انقد خاک بر سر نیستم که بگویم من بی تو کامل نیستم . من بی همه کاملم . جز مامان که وقتی نیست یک چیزی کم است . یک چیزی از من نیست . و گاهی که نشسته ام بی خیال و باد می آید فکر می کنم دارم بغلش می کنم و حالم خوب می شود .
هر چند تو خیلی زیبایی . در خاطر من زیباترینی . اما من بی تو و بی همهء غیر از مامان کاملم . با این همه  آن لحظه بی تو کامل نبود . خوشم می آمد که از هیچ جا پیدا شدی و وقتی آمدم بالا ، خواستم برایت بنویسم . اما ننوشتم . نوشتم مایع دستشویی ، اسکاچ ، دستکش . و پرسیدم دیگه چی ؟ سارا گفت همین . لیست را گذاشتم روی میز تا خودش برود خودش را تهیه کند چون پول نداشتم و ماه به آخر نمی رسید .

* از مولانا