۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

تو می دانستی هنوز آدم هایی توی این شهر هستند که از صدای زنگ در می ترسند ؟

اما هیچ شبیه جمعه نیست . چون ما جمعه نداریم . وقتی کار نداریم جمعه هم نداریم . از تعطیلات هم خوشحال نمی شویم . غمگین نمی شویم . هیچی نمی شویم . روزهای تقویم به روزهای خوب ، متوسط و بد تقسیم می شوند . یک روز خوب می تواند جمعه یا سه شنبه یا هر کِی باشد . امروز یک روز متوسط است . یک صبحانهء متوسط می خورم . یک آهنگ معمولی گوش می کنم . گلدان ها را آب می دهم . هامون با تلفن حرف می زند . شاهین . نمی دانم . چون پشتم به آن هاست . اما شک ندارم کار مهمی انجام نمی دهد .
از همین کارهای پیش و پا افتاده .
دارم به « باز سازی یک فلان » فکر می کنم . این مسخره ترین اسم ممکن است . اما خیلی درست است . دارم با کلمات بازی می کنم . اما هیچ . من توی انتخاب اسم خوبم ؟ کاغذهای چهار خانه خوب است ؟ با طعم چای لیمو ؟ هوووم . دیشب قبل از خواب فهمیدم باید یک اسمی باشد . یک جایی یک اسمی منتظر من است ؟ نه به این بیمزگی . باید یک اسمی بسازم تا داستان شکل بگیرد . یک خط ممتد کشیده ام . اولش شروع ، اوج ، پایان . اما بعد فهمیدم شروع ندارد . پایان ندارد . اوج هم ندارد . روزمرگی بی انتهاست . آدم یادش نمی آید از کجا شروع شده . یک جای داستان هست که آدم فکر می کند از کی این شکلی شد ؟ یادش می آید یک روزهایی زندگی یک جور دیگری بوده . یک جور بهتر ؟ بدتر ؟ نه ! نه !‌ یک جور دیگر ، نه حتی بهتر .
داستان من اما یک جایی قبل از اوج شروع می شود . پشت در بستهء یک خانهء معمولی . و همان جا به پایان می رسد . چون ادامه اش را هیچ کس نمی داند . آن ها که می دانند سال ها بعد توی یک مستند تعریفش می کنند اما دیگر خیلی دیر است . تمام اتفاقات جایی در دل تاریخ به خاک سپرده شده اند و قربانی ها هزار هزار بار جان داده اند .