۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

اما بلد نیستم چخوف باشم . چون از چخوف فقط یکی تولید شده .

الان ایده های من افتاده روی زمین کسی نمی آید جمعش کنم . صبح که آمدم پایین حتی خودم هم نمی توانستم جمعشان کنم . عزا گرفته بودم بالای سر ایده های نیمه کارم .
من مثل آن مرتیکهء بی سواد فکر نمی کنم کسی ایدهء کسی را می دزدد . یا مثل آرش عاشوری نیای فلان نمی گویم این عکس من را یکی فلان کرده . من فکر می کنم همهء ایده ها توی ذهن همهء آدم ها هست . شک ندارم اگر همینگوی صبر می کرد من « وداع با اسلحه » را می نوشتم . من مستعد نوشتنش بودم . وقتی خواندمش دیگر دلم نخواست بنویسم . آدم بهتر است یک بلاگر پرکار باشد تا یک نویسندهء میان مایه . اگر همینگوی نشدم بدون شک تیراژ کتاب هام از سه هزار تا تجاوز نمی کرد . این که تعداد بازدید کننده های بلاگم از هشت تا تجاوز نمی کند برای این نیست که یک بلاگر میان مایه ام . پس چی ؟ من چه می دانم .
میان مایه را آن جور که آقا فتوره چی دستمالیش کرده دیگر دلم نمی خواهد استفاده کنم .
اما آن ها هر لغتی را همین جوری به ابتذال کشیده اند و اگر بخواهیم وقعی بنهمیم بهشان مجبوریم جمع کنیم برویم و من آدم جمع کردن اگر بودم شغلم بلاگری نبود . یک روزی هم یاد می گیرم از بلاگ نوشتن پول در بیاورم . آن وقت هیچ غمم نیست . هی می نویسم . با هشت تا بازدید کننده یا هفت تا . اما نه با پنج تا . چون آن پنج تا خودم هستم و آدم برای خودش بلاگ نمی نویسد . دفتر خاطرات می نویسد . من در برابر همین چند نفر هم احساس مسئولیت می کنم و خواهم نوشت  و پرچمم همیشه بالاست . این از من .