۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

یک کاسه سوپ بیشتر

ـ توی خانه راه می روم و سرفه های پیرمردی می کنم . خوشحالم کسی نیست . دلم می خواهد تمام روز کتاب بخوانم . توی اتاق ها بی هدف راه بروم و سرفه کنم .

ـ باید بروم تئاتر . این اولین فکر یکشنبهء اردیبهشت معمولی من بود . کسی را نداشتم . فکر کردم تنهایی تئاتر رفتن خیلی مسخره ست ؟ نیست . تنهایی سینما رفتن اما هست . دلم برای سینما و کافه تنگ شده .
دوست برای من یک واژه اشرافی ست .

ـ من سال های بسیار کمی از دوران مدرسه ام را به یاد می اورم که دوست داشته ام . از اردو بدم می آمد . چون اردو رفتن بدون دوست مثل سینما رفتن تنهایی ست . گاهی آویزان خواهره و دوست هاش می شدم . حالا خوب می دانم که این کار را دوست نداشت . آن وقت ها نمی دانستم .
دویدن را دوست دارم . چون دویدن تنهایی معنا دارد .

ـ من شوربختانه آدم جالبی نیستم . سکوت هام آزاردهنده و حرف هام بیمزه اند .
خاطرات مبهمی دارم از روزهایی که دوست هایی داشته ام . اما یادم نیست چجوری با آدم ها دوست می شدم . یادم نیست وقتی به هم زنگ می زنیم باید دربارهء چی حرف بزنیم . کافه های تنهایی برای من امن تر است . خبری از سکوت های معذب کننده و خنده های الکی نیست . اما از طرفی کافه های تنهایی خرج اضافه است . خرجی که این روزهای پرخرج زندگیم دیگر از پسش بر نمی آیم .

ـ شب ها خواب دوست های گذشته ام را می بینم . خواب های نا مفهومی که آدم های گذشته ام توش رفت و آمد می کنند . دلم می خواهد دلتنگ شان باشم اما نیستم . فقط می خواهم توی خواب هام نباشند . این شبیه این است که حسرت از دست دادن شان را می خورم اما نمی خورم . من یک روز از حضور شان خسته می شوم . از دیدن دوباره شان طفره می روم . دوستی از یک جایی  به بعد فرمالیته و الکی می شود . برای من همیشه همین بوده . چند هفته پیش شیوا را توی خیابان دیدم . پیچید توی یک مغازه . من صبر کردم تا کارش تمام شود و بیاید بیرون تا بغلش کنم و چند کلمه ای با هم گپ بزنیم . برای من همین کافی بود . همین چند کلمهء دیگه چه خبرِ توی پیاده روهای انقلاب . وقت خداحافظی شیوا گفت که قرار می گذارد که همه دور هم جمع شویم . شیوا هیچ وقت قرار نمی گذاشت . پس چرا می گفت ؟ این جا همان جای الکی دوستی ما بود . همان جا که شیوا وانمود می کرد باید دور هم جمع شویم چون یک روزی کنار هم بوده ایم . شیوا وانمود می کرد جای ما توی زندگیش خالی است . برای همین من این همه شیما را قبول دارم . چون وقتی جای ما توی زندگیش خالی نبود ، نبود . به همین راحتی . بی هیچ شیله پیله ای . دهانش را به کلمات مبتذل آلوده نکرد . حرف بی ربطِ غیر محترمانه نزد . خداحافظ و تمام .

ـ هفته ها و ماه ها را تنها سپری می کنم . توی اتاق ها بی هدف راه می روم و سرفه می کنم . کتاب می خوانم . به وفور . می نویسم . کم و کوتاه . و فکر می کنم زندگی همیشه همین شکلی بوده .
بعد نفیسه زنگ می زند و می گوید برویم بیرون . من از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم . ساعت ها جلوی آینه لباس هام را عوض می کنم . می خواهم خیلی قشنگ و تو دل برو باشم . اگر قرار بود دوست داشته باشم ، دلم می خواست دوستم شبیه نفیسه باشد . نفیسه قشنگ است و گاهی به من اس ام اس می زند و ابراز دلتنگی می کند . من خیلی به خودم می بالم . هر چند ما خیلی کم و کوتاه هم را دیده ایم . اما من خندیدنش را دوست دارم و بنظرم دختر محترمی ست .

ـ اگر « دوست » پیدا کنم به کافه خواهم رفت . این هدف بعدی زندگی من است .