۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه


۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

بعضی مشتری ها هم هستند که تا می نشینند می گویند همان همیشگی . خدایا ! کدام همیشگی ؟ ما روزی هزار تا مشتری داریم و من چرا باید یادم باشد دفعهء پیش چی سفارش دادی ؟

من روزی صد تا ویدیو می بینم که توش صد تا روش بستن شال را یاد داده . اما همیشه شالم را یک جور می بندم . شک ندارم اولین روزی که برایم شال خریدند شالم را همین جوری انداخته ام و رفتم مدرسه و هنوز دارم به همان روشم ادامه می دهم ، بی آن که بروم مدرسه . سال هاست ناخن هایم را از ته می گیرم و لاک نمی زنم . رژ لب می زنم ، رژ لب قرمزی که نیم ساعت بعد از خروجم از خانه به همراه پوست لبم می بلعمش . چون بیرون از خانه ترسناک است و من وقتی پایم را از خانه می گذارم بیرون پوست لبم را می خورم . من از آدم ها عکاسی نمی کنم ، اولین مشق عکاسی کلاس مهران مهاجر عکاسی از آدم های شهر بود . من هیچ وقت تن به این مشق ندادم . شهر های عکاسی من خالی از آدم اند . 
هیچ وقت چشمم را آرایش نمی کنم ، کفش ورزشی نمی پوشم ، خورشت کدو نمی خورم . 
اگر کافه برو بودم از آن ها می شدم که می نشستم و می گفتم همان همیشگی . اصلا منو رو نگاه هم نمی کردم . یک روزی که سرحال تر بودم لابد سعی می کردم یک چیز دیگری توی منو انتخاب کنم و بعد از خوردنش پشیمان می شدم و از فرداش به همان همیشگیم ادامه می دادم . بس که بیمزه و محافظه کارم . 
اما من کافه برو نیستم . شما هم اگر هستید احمق نباشید . همان همیشگی ؟ اما آدم ها دوست دارند که وقتی می روند کافه ویتر با لبخند آشنایی ازشان استقبال کند . این جوری احساس امنیت و راحتی می کنند . این کاری ست که من خوب بلدم . اما این لبخند را من همیشه به لب دارم . ربطی به مشتری ندارد . اما آن ها نمی دانند . فکر می کنند این لبخندم را تنها برای آن ها نگه داشته ام و وقتی از در می آیند تو تحویل شان می دهم . 

از ساعت چهار که وارد می شود و توی دفتر کافه زیر ساعت ورود می نویسد ۴ ، تا ساعت ده و سی و هشت دقیقه که سوار ماشینش می شود همین لبخند را به لب دارد . توی تمام آن ساعت ها خاطرش نیست قرار بوده مجسمه بسازد ، بنویسد ، شعر بخواند و به جایش دارد لبخند من شما را می شناسمی به مشتری ها می زند و برای هزارمین بار می گوید نه خانوم ! چیپس و پنیر نداریم ! چرا نداریم ؟ چی شد که چیپس و پنیر از منوی کافه ها حذف شد ؟ این سوالی ست که خودش هم جوابش را نمی داند . 

۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

به هر حال صدای خوبی هم نداشتم و چه بیست و سه ساله بودم و چه سی و هفت ساله ، همخوانیم با سعاد ماسی چیز درخشانی از آب در نمی آمد .

شهریور داشت تمام می شد و من بیست و پنج روز دیگر سی و یک ساله می شدم . 
داشتیم همت غرب را می آمدیم به سمت شرق . از آن جا تا خانه کلی راه مانده بود و من هر دفعه که بر می گردیم پشیمان می شوم چون توی ترافیک مسافران شمال می مانیم بی آن که شمال رفته باشیم و دریا را دیده باشیم . 
انقدر به روز تولدم نزدیک بودم که نمی توانستم بگویم می خواهم قبل از سی و یک سالگی بروم تاجیکستان ، یا دلم می خواهد قبل از سی و یک سالگی ازدواج کرده باشم . نمی توانستم قبل از سی و یک سالگی کتابم را بنویسم ، نقاشی چینی یاد بگیرم ، با سعاد ماسی وقت آشپزی آواز بخوانم . سی و یک ساله می شدم بی آن که « جنگ و صلح » را خوانده باشم .
هر چند بعید می دانستم « جنگ و صلح » بخواهد چیزی را توی زندگی من عوض کند که نخواندش قبل از سی و یک سالگی خسران بزرگی محسوب شود . حتی بعدش . حتی تا آخر عمر نخواندنش .
هیچ وقت نخواسته بودم کتابی بنویسم . خیلی برایم فرقی نمی کرد کی بروم تاجیکستان یا نروم یا هر چی . به ازدواج فکر نمی کردم . نقاشی چینی ؟ این چیزی بود که دلم می خواست ؟ شانه های تان را بیندازید بالا . این حسی بود که نسبت بهش داشتم . نسبت به هر چیزی و هر جایی . نسبت به قبل از سی و یک سالگی . 
و بعدش . انقدر نسبت به سی و یک سالگی بی تفاوت بودم که نمی توانستم بگویم توی سی و یک سالگی چی . چون هیچی ! حقیقتا هیچی . 
تنها چیزی که دلم می خواست این بود که سوم شهریور رفته بودیم شمال . ظهرها لش کرده بودیم روی شن های ساحل و عصرش با موهای خیس و کفش های شنی بر گشته بودیم خانه . و شن همه جا بود ، توی تختخواب ، روی میز غذا ، توی یخچال . 
اما حالا چی ؟ بیست و هفت شهریور بود و ما سه هفتهء گذشته را شمال نبودیم .

دلم نمی خواست سوم شهریور بود . دلم می خواست همین حالا بود و داشتیم از شمال بر می گشتم و دلمان برای تهران تنگ شده بود . حتی برای این همه بد بودنش . لعنتی چه ترافیکیه تهران ! 

۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

حقیقتا چی دلنشین تر از خواب ؟

من با شرت رفتم کانون . تک و تنها . یادم نیست چی شد که رفتم . فاصلهء کانون با خانهء ما چند قدم بود . مثلا مامان گفته بود بروم کانون عضو شوم ؟ کی تک و تنها می رود کانون و چرا مامانم خودش دستم را نگرفته ببرد عضو کتابخانه کند ؟ داشتم آن دو ر و بر می پلکیدم که گفتم بروم تو ببینم چه خبر است ؟ هووم ! هیچ بعید نیست . چون من زیاد آن دور و بر می پلکیدم .
اولین کتابی که توی زندگیم خواندم را یادم نیست . اما اولین کتابی که برایم خریدند را به یاد دارم . هنوز سواد نداشتم . اما وانمود می کردم کتاب می خوانم . تا مدت ها . هر روز بعد از ظهر کتاب نمی خواندم . حتی گاهی دو تا کتاب نمی خواندم . 
اولین کتاب ، توی فرودگاه . از کجا می رفتیم کجا ؟ مامان کجا بود ؟ یا برادرم ، خواهرم ؟ من و بابا توی فرودگاه بودیم و بابا برایم یک کتاب خرید که دربارهء گربه ای بود که موش ها با درایت و فلان توی گردنش یک زنگوله انداخته بودند که وقتی می رسید با شنیدن صدای زنگوله فرار کنند . 
حالا که این ها را می نویسم هیچ مطمئن نیستم که این خاطرات چقدر مخدوش شده باشند . آن ها خوابند و فردا هم فراموش خواهم کرد بپرسم اما بعید می دانم من و بابا هیچ وقت سفر دوتایی با هم رفته باشیم ، با هواپیما . پس چرا تا قبل از این که بنویسم ، تا امروز صبح اگر به این خاطره فکر می کردم ، یا دو ماه پیش یا هر کِی ، این جوری به خاطرش می آورم که من و بابا توی فرودگاه با همیم ؟ 

توی راه ِ خانه بهش فکر می کردم . و به خاطرات دیگری . خوب طول می کشد تا سر خاطرات را بگیرم و برسم به اولش که چی شد که یاد کانون افتادم . آن موقع فکر نمی کردم اشتباه باشند . مثل این که آدم به دیروزش فکر می کند و مطمئن است که دیروز وقت نکرده ناهار بخورد چون باید می رفته سر کار و هیچ شک نمی کند که دیروز جدی ناهار نخورده ؟ 
وقت فکر کردن به خاطراتم مطمئن بودم . این که با شرت رفتم کانون . نه شلوارک . شرت و زیر پوش رکابی . حالا اما فکر می کنم چرا من باید همیشه با شرت می گشتم ؟ مامان چرا اجازه می داد دخترش با شرت ول بچرخد ؟ 
عقربهء آب ماشین داشت می آمد بالا و من مجبور بودم کیان را برسانم خانه اش چون بهش گفته بودم می رسانمش و به من چه وقتی ماشینم یک مرگیش شده و من ازش سر در نمی آورم و ممکن است ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه شب بمانم توی خیابان ؟ اما کیان خیلی راه را دور نمی کرد بهر حال و داشتم بهانه گیری می کردم که ما آدم خوبا چوب خوب بودن مان را می خوریم . 
این من بودم که باید ماشین را نشان می دادم و نداده بودم چون من روزی شش ساعت سر کارم ، دو ساعت در حال ِ چی بپوشم و توی راه و فلان . و خیلی وقت ندارم که بخواهم بروم مکانیکی ، یا ناهار با بهمن بروم بیرون ، یا بروم کرج کامیار را ببینم ، یا بروم نمایشگاه سرمیناز ، یا بروم هر جا . 
بقیهء وقت های سر کار نبودنم را دلم می خواهد در نزدیکترین مکان ممکن به تختم باشم که هر وقت لازم شد بالش چشم شیوا را بگذارم روی چشمم تا ابروها و استخوان گونه و گیجگاه و گردن و شانه هایم آرام شود و با بوی اسطوخودوس و به لیمو بخوابم . 

اصلا نمی دانم چی می خواهم بگویم . شب بخیر

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

صبح که بیدار شدم همه چیز را فراموش کنم . این چیزی ست که دلم می خواهد .

هر روز باید به ناله های پالت و دنگ شو گوش کنم . چی شد که پالت شد موسیقی خوب ؟ هر روز سهیل نفیسی . آلبومی که چهار بار پشت سر هم تکرار می شود . امروز خیلی خوش شانس بوده ام چون علاوه بر چشمات مث مثلث ! آخه چشمات مث مثلث ؟ با شنیدن این جمله یاد چی غیر از الینت ها می افتید ؟ ، علاوه بر این ، توی تاکسی هم تمام راه یانی گوش داده ام . حالا را نبینید که یانی این همه خاک بر سر شده و فقط می شود موسیقیش را توی رادیوی تاکسی قبل از خبر ساعت دو شنید . قدیم ها یانی برای خودش ارج و قربی داشت . فیلم های کنسرت هاش دست به دست می شد و ویولونیستش حین نواختن ژانگولر بازی در می آورد . وقتی خانوم گوگوش از ایران رفت همین آقای ژانگولر برای خانوم گوگوش ویولون نواخت و ما آریایی ها کلی به خودمان بالیدیم . حتی شایعه شده بود که یانی می خواهد بیاید توی تخت جمشید کنسرت برگزار کند . که مثل هر شایعهء دیگری محقق نشد .
تعداد روزهای کار کردنم از هفت روز که بگذرد قلدر می شوم و می توانم موزیک های خودم را بگذارم . حتی امشب ساعت نه و ربع سوسکی خودم را به محل پخش موزیک نزدیک کردم و چهل دقیقهء آخر را با آهنگ های خودم سپری کردم . آرامش برگشت به زندگیم . بعله هیچ چیز به اندازه ناله های موسیقی تلفیقی (؟) ایرانی آرامش من را به هم نمی زند .  من را وادار کنید سه ساعت چارتار گوش کنم . بعدش تبدیل به دراکولا می شوم از خشم .
ساعت ده آمدم بیرون ، بی آن که صندلی ها را برگردانم . و این یکی از لذت های جدیدم است . توی محل کار جدیدم قرار نیست وقتی مشتری ها رفتند صندلی ها را برگردانم روی میزها . همین جوری به حال خودشان رهای شان می کنم و پیش از آن که درهای پاساژ بسته شوند و من مجبور باشم از در پارکینگ بروم ، می دوم بیرون . هوا دارد خنک می شود و حتی یک نسیم کوچکی هم می وزد لای موهام . حالا شاید هم نشود اسمش را گذاشت نسیم . بهر حال . موهایم را کوتاه کرده ام و خیلی قشنگم . 

می رسم خانه و هیچ کس نیست . حتی گربه ها هم نیستند . یک جایی که نمی بینم خوابند . می توانستم خودم را با توئیت های بهاره رهنما سرگرم کنم . خبرهای مهناز افشار مبتذل را دنبال کنم و حرص بخورم . می توانستم یک دست تخته بازی کنم . اما من بدترین کار را نتخاب کردم . من که همیشه حواسم بوده ، من که هیچ وقت فیلم ندا را ندیدم ، از همهء فیلم های داعش فرار کرده ام ، فیلم پسر بچهء سوریه ای را می بینم و ویران می شوم . آن جور که دستش را می کشد روی صورت خونیش ، به دستش نگاه می کند . آن جور که معذب می شود ، نمی داند با خون روی دست هاش چی کار کند ، با مکث دستهاش را می مالد روی صندلی . آن جور که کوچک و ناتوان و طفلکی ست . دلم خالی می شود . و یک اتفاقاتی درونم می افتد که نمی شود توصیفش کرد . 
یعنی آدم نمی داند بعدش زندگی چه شکلی خواهد بود ؟ 

۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

در حالیکه سلطنت طلب ها شاهزاده رضا پهلوی را خلع ید کرده بودند و چقدر موضوع برای تفریح و خنده . خدایا شکرت !

به همین زودی شهریور تمام شد و شش ماه از سال گذشت و من وقتی شروع کردم به نوشتن اصلا نمی خواستم روضهء زندگی چه زود می گذرد و این ها را بخوانم . اما این فکری ست که تمام فکر من را اشغال کرده و حتی وقتی می خواهم دربارهء بهاره رهنما بنویسم که کلی باعث تفریح و خنده ست باز هم یادم می افتد که ای داد بیداد زندگی چه زود می گذرد و این اگر اسمش افسردگی نیست پس چیست ؟ 
وقتی توی ماشین بودم و به سمت خانه بر می گشتم داشتم یک نوشتهء بامزه دربارهء بهاره رهنما می نوشتم . چون کی از بهاره رهنما خنده دار تر ؟ قبل تر می شد دربارهء مهناز افشار هم همین بلبلی ها را کرد . اما پروندهء شوهر مهناز افشار و داستان شیر خشک های تاریخ مصرف گذشته هیچ خنده دار نیست . خیلی هم غم انگیز است . دیگر نمی توانم اسم مهناز افشار را بشنوم و یاد کودکانی که توی سال ها تحریم کور شده اند نیفتم و از عصبانیت عضلات صورتم منقبض نشود . 
چون نمی توانم هم رانندگی کنم و هم بنویسم به نوشتن توی ذهنم اکتفا کردم و فکر کردم تا رسیدم خانه می نویسمش این جا تا جاودانه شود . اما رسیدنم طول کشید چون جای پارک نبود . یک جای پارک بود بود بین یک پراید سفید و یک دویست و شش . آیا زن ها بلد نیستند پارک دوبل کنند ؟ نمی دانم . اما من بلد نیستم . هی رفتم جلو ، آمدم عقب و چند بار زدم به سپر دویست و شش و چند بار زدم به سپر پراید و نتوانستم خودم را جا کنم و اجازه دادم ماشین هایی که پشتم توی ترافیک مانده بودند دربارهء رانندگی زن ها مزاح کنند و حال شان خوب شود و بعد راهم را کشیدم و رفتم تا دورترین جای ممکن پارک کنم . نه جلو و نه پشتم هیچ ماشینی نبود . باعث تفریح کسی نبودم . 
وقتی رسیدم گرسنه بودم اما انقدر دلم می خواست بنویسم و می ترسیدم بامزه بازی هام از یادم برود که شام هم نخوردم . نوشتم : دوشنبه ۱ / شهریور  . عجب ! به همین زودی شهریور شد ؟ عجب ! بعد من تمام راه داشتم فکر می کردم برسم خانه و از بهاره رهنما بنویسم ؟ عجب

چی شد که فکر کردم باید طنازی کنم در حالیکه کوچکترین استعدادی توی این کار ندارم ؟ و کی بهتر از من می داند که آدمِ بیمزه وقتی سعی می کند بامزه باشد چقدر رقت انگیز می شود ؟ کی از من احمق تر ؟ بهاره رهنما ؟ هوووم . نمی دانم .