۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

حقیقتا چی دلنشین تر از خواب ؟

من با شرت رفتم کانون . تک و تنها . یادم نیست چی شد که رفتم . فاصلهء کانون با خانهء ما چند قدم بود . مثلا مامان گفته بود بروم کانون عضو شوم ؟ کی تک و تنها می رود کانون و چرا مامانم خودش دستم را نگرفته ببرد عضو کتابخانه کند ؟ داشتم آن دو ر و بر می پلکیدم که گفتم بروم تو ببینم چه خبر است ؟ هووم ! هیچ بعید نیست . چون من زیاد آن دور و بر می پلکیدم .
اولین کتابی که توی زندگیم خواندم را یادم نیست . اما اولین کتابی که برایم خریدند را به یاد دارم . هنوز سواد نداشتم . اما وانمود می کردم کتاب می خوانم . تا مدت ها . هر روز بعد از ظهر کتاب نمی خواندم . حتی گاهی دو تا کتاب نمی خواندم . 
اولین کتاب ، توی فرودگاه . از کجا می رفتیم کجا ؟ مامان کجا بود ؟ یا برادرم ، خواهرم ؟ من و بابا توی فرودگاه بودیم و بابا برایم یک کتاب خرید که دربارهء گربه ای بود که موش ها با درایت و فلان توی گردنش یک زنگوله انداخته بودند که وقتی می رسید با شنیدن صدای زنگوله فرار کنند . 
حالا که این ها را می نویسم هیچ مطمئن نیستم که این خاطرات چقدر مخدوش شده باشند . آن ها خوابند و فردا هم فراموش خواهم کرد بپرسم اما بعید می دانم من و بابا هیچ وقت سفر دوتایی با هم رفته باشیم ، با هواپیما . پس چرا تا قبل از این که بنویسم ، تا امروز صبح اگر به این خاطره فکر می کردم ، یا دو ماه پیش یا هر کِی ، این جوری به خاطرش می آورم که من و بابا توی فرودگاه با همیم ؟ 

توی راه ِ خانه بهش فکر می کردم . و به خاطرات دیگری . خوب طول می کشد تا سر خاطرات را بگیرم و برسم به اولش که چی شد که یاد کانون افتادم . آن موقع فکر نمی کردم اشتباه باشند . مثل این که آدم به دیروزش فکر می کند و مطمئن است که دیروز وقت نکرده ناهار بخورد چون باید می رفته سر کار و هیچ شک نمی کند که دیروز جدی ناهار نخورده ؟ 
وقت فکر کردن به خاطراتم مطمئن بودم . این که با شرت رفتم کانون . نه شلوارک . شرت و زیر پوش رکابی . حالا اما فکر می کنم چرا من باید همیشه با شرت می گشتم ؟ مامان چرا اجازه می داد دخترش با شرت ول بچرخد ؟ 
عقربهء آب ماشین داشت می آمد بالا و من مجبور بودم کیان را برسانم خانه اش چون بهش گفته بودم می رسانمش و به من چه وقتی ماشینم یک مرگیش شده و من ازش سر در نمی آورم و ممکن است ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه شب بمانم توی خیابان ؟ اما کیان خیلی راه را دور نمی کرد بهر حال و داشتم بهانه گیری می کردم که ما آدم خوبا چوب خوب بودن مان را می خوریم . 
این من بودم که باید ماشین را نشان می دادم و نداده بودم چون من روزی شش ساعت سر کارم ، دو ساعت در حال ِ چی بپوشم و توی راه و فلان . و خیلی وقت ندارم که بخواهم بروم مکانیکی ، یا ناهار با بهمن بروم بیرون ، یا بروم کرج کامیار را ببینم ، یا بروم نمایشگاه سرمیناز ، یا بروم هر جا . 
بقیهء وقت های سر کار نبودنم را دلم می خواهد در نزدیکترین مکان ممکن به تختم باشم که هر وقت لازم شد بالش چشم شیوا را بگذارم روی چشمم تا ابروها و استخوان گونه و گیجگاه و گردن و شانه هایم آرام شود و با بوی اسطوخودوس و به لیمو بخوابم . 

اصلا نمی دانم چی می خواهم بگویم . شب بخیر