۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

در حالیکه سلطنت طلب ها شاهزاده رضا پهلوی را خلع ید کرده بودند و چقدر موضوع برای تفریح و خنده . خدایا شکرت !

به همین زودی شهریور تمام شد و شش ماه از سال گذشت و من وقتی شروع کردم به نوشتن اصلا نمی خواستم روضهء زندگی چه زود می گذرد و این ها را بخوانم . اما این فکری ست که تمام فکر من را اشغال کرده و حتی وقتی می خواهم دربارهء بهاره رهنما بنویسم که کلی باعث تفریح و خنده ست باز هم یادم می افتد که ای داد بیداد زندگی چه زود می گذرد و این اگر اسمش افسردگی نیست پس چیست ؟ 
وقتی توی ماشین بودم و به سمت خانه بر می گشتم داشتم یک نوشتهء بامزه دربارهء بهاره رهنما می نوشتم . چون کی از بهاره رهنما خنده دار تر ؟ قبل تر می شد دربارهء مهناز افشار هم همین بلبلی ها را کرد . اما پروندهء شوهر مهناز افشار و داستان شیر خشک های تاریخ مصرف گذشته هیچ خنده دار نیست . خیلی هم غم انگیز است . دیگر نمی توانم اسم مهناز افشار را بشنوم و یاد کودکانی که توی سال ها تحریم کور شده اند نیفتم و از عصبانیت عضلات صورتم منقبض نشود . 
چون نمی توانم هم رانندگی کنم و هم بنویسم به نوشتن توی ذهنم اکتفا کردم و فکر کردم تا رسیدم خانه می نویسمش این جا تا جاودانه شود . اما رسیدنم طول کشید چون جای پارک نبود . یک جای پارک بود بود بین یک پراید سفید و یک دویست و شش . آیا زن ها بلد نیستند پارک دوبل کنند ؟ نمی دانم . اما من بلد نیستم . هی رفتم جلو ، آمدم عقب و چند بار زدم به سپر دویست و شش و چند بار زدم به سپر پراید و نتوانستم خودم را جا کنم و اجازه دادم ماشین هایی که پشتم توی ترافیک مانده بودند دربارهء رانندگی زن ها مزاح کنند و حال شان خوب شود و بعد راهم را کشیدم و رفتم تا دورترین جای ممکن پارک کنم . نه جلو و نه پشتم هیچ ماشینی نبود . باعث تفریح کسی نبودم . 
وقتی رسیدم گرسنه بودم اما انقدر دلم می خواست بنویسم و می ترسیدم بامزه بازی هام از یادم برود که شام هم نخوردم . نوشتم : دوشنبه ۱ / شهریور  . عجب ! به همین زودی شهریور شد ؟ عجب ! بعد من تمام راه داشتم فکر می کردم برسم خانه و از بهاره رهنما بنویسم ؟ عجب

چی شد که فکر کردم باید طنازی کنم در حالیکه کوچکترین استعدادی توی این کار ندارم ؟ و کی بهتر از من می داند که آدمِ بیمزه وقتی سعی می کند بامزه باشد چقدر رقت انگیز می شود ؟ کی از من احمق تر ؟ بهاره رهنما ؟ هوووم . نمی دانم .