۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

صبح که بیدار شدم همه چیز را فراموش کنم . این چیزی ست که دلم می خواهد .

هر روز باید به ناله های پالت و دنگ شو گوش کنم . چی شد که پالت شد موسیقی خوب ؟ هر روز سهیل نفیسی . آلبومی که چهار بار پشت سر هم تکرار می شود . امروز خیلی خوش شانس بوده ام چون علاوه بر چشمات مث مثلث ! آخه چشمات مث مثلث ؟ با شنیدن این جمله یاد چی غیر از الینت ها می افتید ؟ ، علاوه بر این ، توی تاکسی هم تمام راه یانی گوش داده ام . حالا را نبینید که یانی این همه خاک بر سر شده و فقط می شود موسیقیش را توی رادیوی تاکسی قبل از خبر ساعت دو شنید . قدیم ها یانی برای خودش ارج و قربی داشت . فیلم های کنسرت هاش دست به دست می شد و ویولونیستش حین نواختن ژانگولر بازی در می آورد . وقتی خانوم گوگوش از ایران رفت همین آقای ژانگولر برای خانوم گوگوش ویولون نواخت و ما آریایی ها کلی به خودمان بالیدیم . حتی شایعه شده بود که یانی می خواهد بیاید توی تخت جمشید کنسرت برگزار کند . که مثل هر شایعهء دیگری محقق نشد .
تعداد روزهای کار کردنم از هفت روز که بگذرد قلدر می شوم و می توانم موزیک های خودم را بگذارم . حتی امشب ساعت نه و ربع سوسکی خودم را به محل پخش موزیک نزدیک کردم و چهل دقیقهء آخر را با آهنگ های خودم سپری کردم . آرامش برگشت به زندگیم . بعله هیچ چیز به اندازه ناله های موسیقی تلفیقی (؟) ایرانی آرامش من را به هم نمی زند .  من را وادار کنید سه ساعت چارتار گوش کنم . بعدش تبدیل به دراکولا می شوم از خشم .
ساعت ده آمدم بیرون ، بی آن که صندلی ها را برگردانم . و این یکی از لذت های جدیدم است . توی محل کار جدیدم قرار نیست وقتی مشتری ها رفتند صندلی ها را برگردانم روی میزها . همین جوری به حال خودشان رهای شان می کنم و پیش از آن که درهای پاساژ بسته شوند و من مجبور باشم از در پارکینگ بروم ، می دوم بیرون . هوا دارد خنک می شود و حتی یک نسیم کوچکی هم می وزد لای موهام . حالا شاید هم نشود اسمش را گذاشت نسیم . بهر حال . موهایم را کوتاه کرده ام و خیلی قشنگم . 

می رسم خانه و هیچ کس نیست . حتی گربه ها هم نیستند . یک جایی که نمی بینم خوابند . می توانستم خودم را با توئیت های بهاره رهنما سرگرم کنم . خبرهای مهناز افشار مبتذل را دنبال کنم و حرص بخورم . می توانستم یک دست تخته بازی کنم . اما من بدترین کار را نتخاب کردم . من که همیشه حواسم بوده ، من که هیچ وقت فیلم ندا را ندیدم ، از همهء فیلم های داعش فرار کرده ام ، فیلم پسر بچهء سوریه ای را می بینم و ویران می شوم . آن جور که دستش را می کشد روی صورت خونیش ، به دستش نگاه می کند . آن جور که معذب می شود ، نمی داند با خون روی دست هاش چی کار کند ، با مکث دستهاش را می مالد روی صندلی . آن جور که کوچک و ناتوان و طفلکی ست . دلم خالی می شود . و یک اتفاقاتی درونم می افتد که نمی شود توصیفش کرد . 
یعنی آدم نمی داند بعدش زندگی چه شکلی خواهد بود ؟