۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

به هر حال صدای خوبی هم نداشتم و چه بیست و سه ساله بودم و چه سی و هفت ساله ، همخوانیم با سعاد ماسی چیز درخشانی از آب در نمی آمد .

شهریور داشت تمام می شد و من بیست و پنج روز دیگر سی و یک ساله می شدم . 
داشتیم همت غرب را می آمدیم به سمت شرق . از آن جا تا خانه کلی راه مانده بود و من هر دفعه که بر می گردیم پشیمان می شوم چون توی ترافیک مسافران شمال می مانیم بی آن که شمال رفته باشیم و دریا را دیده باشیم . 
انقدر به روز تولدم نزدیک بودم که نمی توانستم بگویم می خواهم قبل از سی و یک سالگی بروم تاجیکستان ، یا دلم می خواهد قبل از سی و یک سالگی ازدواج کرده باشم . نمی توانستم قبل از سی و یک سالگی کتابم را بنویسم ، نقاشی چینی یاد بگیرم ، با سعاد ماسی وقت آشپزی آواز بخوانم . سی و یک ساله می شدم بی آن که « جنگ و صلح » را خوانده باشم .
هر چند بعید می دانستم « جنگ و صلح » بخواهد چیزی را توی زندگی من عوض کند که نخواندش قبل از سی و یک سالگی خسران بزرگی محسوب شود . حتی بعدش . حتی تا آخر عمر نخواندنش .
هیچ وقت نخواسته بودم کتابی بنویسم . خیلی برایم فرقی نمی کرد کی بروم تاجیکستان یا نروم یا هر چی . به ازدواج فکر نمی کردم . نقاشی چینی ؟ این چیزی بود که دلم می خواست ؟ شانه های تان را بیندازید بالا . این حسی بود که نسبت بهش داشتم . نسبت به هر چیزی و هر جایی . نسبت به قبل از سی و یک سالگی . 
و بعدش . انقدر نسبت به سی و یک سالگی بی تفاوت بودم که نمی توانستم بگویم توی سی و یک سالگی چی . چون هیچی ! حقیقتا هیچی . 
تنها چیزی که دلم می خواست این بود که سوم شهریور رفته بودیم شمال . ظهرها لش کرده بودیم روی شن های ساحل و عصرش با موهای خیس و کفش های شنی بر گشته بودیم خانه . و شن همه جا بود ، توی تختخواب ، روی میز غذا ، توی یخچال . 
اما حالا چی ؟ بیست و هفت شهریور بود و ما سه هفتهء گذشته را شمال نبودیم .

دلم نمی خواست سوم شهریور بود . دلم می خواست همین حالا بود و داشتیم از شمال بر می گشتم و دلمان برای تهران تنگ شده بود . حتی برای این همه بد بودنش . لعنتی چه ترافیکیه تهران !