۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

حداقل آزاده باشیم.

خانومه داشت از بی فرهنگی ایرانی ها می نالید. خودش بی فرهنگی متحرک بود. خانوم های پنجاه ساله این شکلی اند. وقت حرف زدن فریاد می زنند و همهء دور و بری های شان را مخاطب قرار می دهند. یعنی فکر می کنند این که ایرانی ها بی فرهنگند برای همه جالب است و می خواهند تمام خاطرات شان دال بر بی فرهنگی ایرانی ها را به سمع و نظر همه برسانند. کافیست اشتباهی باهاشان چشم تو چشم شوی، صدای شان را می برند بالاتر که همین جوری که داری روی دستگاه خم و راست می شوی، از شنیدن خاطرات بامزه شان هم بهره مند شوی. بله پنجاه سال سن دارند و هنوز دست از بامزه بودن برنداشته اند. این که توی ترکیه و روسیه و گرجستان مردم چه شکلی بودند و این جا چه شکلی اند. آخرِ خرداد رفته اند استانبول و یک جوری می گویند مردم ترکیه فلان که انگار با سه روز و چهار شب اقامت توی هتل چهار ستاره می شود مردم یک کشور را شناخت و به عنوان مثال هم زد توی سر ایرانی ها. یعنی من تا قبل از این که بیایم باشگاه نفهمیده بودم زن های پنجاه سالهء باشگاه برو چه شکلی اند. با سی و دو سال سن . تو با یک سفر سه روز و چهار شبه مردم ترکیه را شناختی. آفرین.

بعد هم به خواهر شوهر و مادر شوهرشان فحش می دهند . در راستای همان بی فرهنگی مردم ایران. همین قدر کلیشه. یعنی کل این داستان را شروع کرده که برسد به خواهر شوهر و مادر شوهرش. مردم ایران بی فرهنگند، توخوبی که به مادر شوهرت فحش می دهی. همهء کسانی که من را می شناسند می دانند من خودم آدم فحش بده ای هستم. با فحش مشکلی ندارم. اما وقتی دارم می گویم مردم ایران بی فرهنگند سعی می کنم خیلی فحش نده و فاخر به نظر برسم که شبیه ضیا آتابای نباشم. و چون خیلی سخت است که با فرهنگ و فاخر باشم، کاری به کار فرهنگ مردم ایران ندارم. تعارف نمی کنم. وقت بیچاره هایی که اشتباهی باهام چشم تو چشم شدند را نمی گیرم. یک راست می روم سراغ مادر شوهرم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

پدر مریم میرزاخانی جایی می گفت از مریم هزار تا داریم. انقدر فروتن. انقدر قشنگ. آن وقت من اصرار داشتم بگویم توی عشق بیمزه و کشدارم هم منحصر به فردم. پووف!

من سال های زیادی دوست نداشته شدم . یعنی خیلی جدی دوست پسرم دست از سرم بر نمی داشت. هی می رفت و می آمد که جدی تر و عصبی تر دوستم نداشته باشد. توی دوست نداشتنش حسابی پیگیر و مصمم بود. این بلایی بود که هشتاد و هشت سر ما اورده بود . داشتیم انتقام نشدن های خیابان های تهران را از هم می گرفتیم. دوست پسرم از من. من از خودم. بیخود سیاسیش نکنم که به داستان ِ بی سر و تهم اعتبار بدهم. می شود هم ربطش داد به دیوثی مثلا.  هر چی.  هر ژانگولری بلد بودم سوار کردم که دوست داشته شوم. دارم اغراق می کنم لابد. همیشه بیشتر از بیشتر وجود دارد. بیشترین. مثلا قرص که نخوردم بیفتم بیمارستان. خوردم؟ از من نخواهید بگویم چی داشت که فلان. هیچی نداشت. کتاب های میم مودب پور. به همان رقت انگیزی. کشدار و بیمزه. این چیزی بود که بودیم. هیچ کس منحصر به فرد نیست. ما ولی توی بیمزگی مان منحصر به فرد بودیم. بعله اغراق می کنم. همیشه منحصر به فردتر هم وجود دارد. منحصر به فرد ترین. 
بعد برای این که انتقام بگیرم رفتم توی چند تا رابطهء دیگر که دوست نداشته باشم. که خیلی نپایید. چون حوصله ام سر رفت. 
بعدش دوست پسر سابقم یک روز برگشت که بگوید رفته نشسته رو بروی دم دستگاه رسول اف ها گردن کج کرده که راهش بدهند توی بازی و ندادند و فلان . فلان فحش بود. نه که مثل من فحش بدهد . فحش بده نبود. چی بود؟ یادم نیست. فقط یادم هست که همه چیز خیلی کشدار و بیمزه بود و تمام شد. یکی از روزهای گرم مرداد که هوا به قدر کافی برای تمام شدن گرم و راکد هست. بعد از دو سال نیامده بود بگوید دلش برایم تنگ شده، بدون من نمی تواند، کجا بودی این همه وقت. آمده بود این داستانِ رقت انگیزش را برایم تعریف کند. پووف! تو قرار نبود شبیه بقیه باشی.
نشسته بودم روی تشک اتاق پایین و بوی نا می آمد و گرسنه بودم. 
فکر کردم اگر آن ها راهش می دادند می شد یکی از آن ها. حالا که داشت فحش می داد بابت این بود که چیزی بهش نرسیده بود. وگرنه نمی رفت. از اول نمی رفت. هان؟ حالا شما داری فکر می کنی لابد من هم که دارم فحش می دهم فلان. من هم فکر می کنم شما فلان . که مهم نیست ما دربارهء هم چی فکر می کنیم. اما این آدم، مهم بود و نتیجه تمام سال های عاشقیت من بود! الاغ! 

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه



ای داد بی داد

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

این شتری ست که در خانهء همه می خوابد. همه یک روز می گوزیم.

دیر یا زود من هم سر یکی از اپیلاسون ها، همین جوری که لنگم را هوا کرده ام می گوزم و این یعنی دیگر پیر شده ام و دست خودم نیست. آن وقت چی؟ پیری این شکلی می آید و هیچ چیز توی این دنیا از پیری و مرگ ملال آور تر و کشدار تر نیست. این که بدانی داری روزهای آخر را می گذرانی. و خیلی ورزش کنی و کرم زیر چشم بزنی، نود سال عمر کنی. بیشتر؟ نه واقعا. من ندیدم یکی بشود نود و سه سالش. هشتاد و هفت هم بوده . نود نداشتیم. حتی جنتی که راجع بهش این همه جوک می سازند نود سالش نیست. اما نجف دریابندری خیلی پیر است. شاید نود سالش شده باشد

برای همین گوشی ها را در آوردم. چون وقتی موزیک گوش می کنم و توی تنهایی خودم غرق می شوم و شکمم را منقبض می کنم به چیز های ملال اوری مثل این فکر می کنم. پیری. گوشی هایم را در می آورم و به حرف های به من چهء بقیه گوش می کنم . خانومه چهل و هفت در صد چربی اضافی دارد. بی نوا. با این که خیلی مصمم است و همین حالا لباس و کفش ورزشیش را از آدیداس خریده و همه می دانند که آدیداس حتی توی حراج چهل درصدش هم خیلی گران است، اما خانومه کم نگذاشته، بهترین ها را خریده که بیاید باشگاه و اولین جمله ای که می شنود این باشد؛ چهل و هفت درصد چربی اضافه. من وقت هایی که خیلی بدبخت و خاک بر سر و دنیا به کامم نیست، به این فکر می کنم که حداقل می توانم بخورم. وقتی چهل و هفت درصد چربی اضافی داشتی باشی حتی نمی توانی با این فکر خودت را آرام کنی. حتی ممکن است با این که نود و یک سالت نشده باشد سر اپیلاسیون بگوزی. از غم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

و اگر ورزشکار بودم، در برابر یک ورزشکار اسراییلی بازی نمی کردم. من هم مثل آیت الله خمینی فکر می کنم اسراییل باید از صفحهء روزگار محو شود. مثل بساط استند آپ کمدی های رامبد جوان. والسلام.


صبح با مسیج الناز بیدار شدم. نوشته بود که توی مرحلهء اول رزیدنسی قبول شده و حالا مانده تا از بین ده نفر قبول شود یا نشود. نوشتم امیدوارم قبول شود. و فکر نکردم که الناز شهرزاد را نمی بیند چون پولش از راه فلان آمده و از آن طرف با رسول اف کار می کند. زندگی ماها شده پر از تناقض. نمی شود شریف زندگی کرد. شریف ِ شریف. می شود مبارزه های کوچکِ دلبخواهی را انجام داد. من شهرزاد می بینم. با رسول اف کار نمی کنم. از یاس خرید نمی کنم. فیلم های مبتذل می بینم. اگر مجبور باشم جایی مقنعه سرم کنم قیدش را می زنم و امیدوارم اگر بساط ظلم برچیده هم نشد، بساط رامبد جوان و قالیباف برچیده شود . آمین. 
اما پشت تمام این ها آرمان خواهی نیست. یک کارهایی را حال می کنم انجام می دهم و یک کارهایی را نه. خیلی دنبال دلیل منطقی نمی گردم. حال نمی کنم کافیست. فکر نمی کنم اگر کسی با رسول اف کار کرد حتما آدم فلانی ست. فقط وقتی سپیده گفت کوشک رزیدنسی گذاشته مطمئن بودم که توش شرکت نمی کنم. وقتی برگشتم بابا قسمت سوم شهرزاد را خریده بود و ازم خواست بگذارم تا با هم ببینیم. حوصله نداشتم . خسته بودم و عرقی بودم و دلم می خواست زودتر به تختم برسم. با این همه گذاشتم تا ببینیم. چون دوست دارم با هم تلویزیون ببینیم. این کاری ست که سه تایی انجامش می دهیم و به خاطرش می شود بازی بد رضا کیانیان را هم تحمل کرد. 
اصلا نمی دانم چرا باید شهرزاد را ندید. می توانم یک سری به صفحهء فتوره چی بزنم و دلایلش را بخوانم و تصمیم بگیرم. اما هیچ چیز من را به اندازهء ادبیات فتوره چی کلافه نمی کند. غربتی و بی ادب . من هر چیزی را می توانم تحمل کنم. حتی کار با رسول اف. حتی پسر عارف. اما خواندن ادبیاتِ سخیف را نه. این چیزی ست که نادر فتوره چی هست. سخیف. شارلاتان. باز هم بگویم؟ 
نوشتم امیدوارم قبول شود و بیدار شدم و رفتم باشگاه. دارم تبدیل می شوم به دختر داف ها که می روند باشگاه و کلاس زبان و شب ها شهرزاد می بینند و قبل خواب عکس های سلبریتی های اینستاگرام را لایک می کنند. اما باکیم نیست. وسعم همین اندازه می رسید به دنیا و نه بیشتر.

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

اما قشنگ می خندم .

من از این ها نبودم که چشم های قشنگی دارند . که مداد چشم و ریمل می کشند و از چشم های شان عکس می گیرند و می گذارند توی اینستاگرام . چشم هایم خیلی معمولی و بیمزه اند. وقتی کمی سنم برود بالاتر پلک بالاییم سنگینی می کند و چشم هایم را به سمت پایین می کشد. از حالا معلوم است که آیندهء چشمی بدی در انتظارم است.
انگشت های قشنگی ندارم که به ناخن هایم لاک بزنم و عکسش را بگذارم توی اینستاگرام. انگشت های یغر زشتی دارم که وقتی با کسی قرار دارم قایمش می کنم توی جیبم . از لباس هایی که جیب ندارند بدم می آید. با پوشیدنشان بی قرار می شوم و دست هایم را پشتم پنهان می کنم. 
هیچ جای بدنم خیلی قابل ارائه و عکس اینستاگرامی نیست. اینستاگرام ندارم. اینستاگرام هیچ وقت برای من جای جذابی نبوده. عکس های ناخن های لاک زدهء آدم ها تنها من را یاد انگشت های بد قواره ام می اندازد. نگاهشان می کنم و فکر می کنم چندان هم بد نیستند. چون کلک زده ام. به انگشت های دست چپم نگاه کرده ام که به زشتی انگشت های دست راستم نیستند. بعد صفحه را می بندم. 
اما به هر حال باید این روزهای رفته را یک جایی ثبت کرد. هر چند هیچ وقت سفرهء غذای دلنشینی نداشته ام که مناسب عکس گرفتن باشد. دیروز زشت ترین کشک بادمجان دنیا را درست کردم. و شورترین. بعد از رفع گرسنگی باقیش را ریختم توی سطل زباله. این کاری بود که باید با غذاهای من کرد. نه این که عکسش را انداخت توی اینستاگرام و به بقیه نشان داد. حتی دیدن عکس سفرهء خیلی قشنگ دیگران هم برایم لذتی ندارد. شما از چیِ این عکس ها خوشتان می آید؟ 
بله ! می نویسم. این کاریست که از دستم بر می آید و سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، یکی این کلمه ها را می خواند و می فهمد یکی سی و هفت سال پیش انگشت های بدقواره ای داشته که توی جیب گشاد لباس هاش پنهانش می کرده. و خوب که چی؟
من از مرگ می ترسم و حتی همین حالا که نوشتم سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، با این که عدد بزرگی را برای زمان مرگم در نظر گرفته بودم و احتمالا تا آن موقع آن قدر خسته ام که خودم هم دلم می خواهد دیگر نباشم، باز هم ترسیدم. 
دیشب در را باز کردم و لوسی زنده بود و آمد توی حیاط. بیدار که شدم خیلی حالم گرفته بود. چون لوسی خیلی وقت پیش مرده بود. دستم را دراز کردم تا برسد به پای مامان. ما برعکس خوابیده بودیم. سر مامان کنار پای من بود. چرا؟ این که ما می دانیم قرار است بمیریم و باز هم داریم بی خیال زندگی می کنیم عجیب نیست؟ یعنی این موضوع انقدر غم انگیز هست که باید همیشه غمگین باشیم .
ای کاش کارمند بانک بودم، روزی چهارده ساعت نمی ایستادم، خسته نمی شدم، خواب لوسی را نمی دیدم و بلد بودم وام های خوب بگیرم. برای خودم و برای دختر سودابه خانوم. من شهوت تشکر شنیدن دارم. دوست دارم به همه محبت کنم تا ازم تشکر کنند، هی تشکر کنند. بس که مریض و عقده ایم. 

فکرم همین جا به پایان رسید. چون خسته بودم و به خوابیدنم ادامه دادم. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

من اگر دختر ابراهیم گلستان بودم حتی اسم این یک وجب جا را هم می گذاشتم گلستان. نگذاشتم چون نیستم. دختر کاغذهای چهارخانه با طعم چای لیمو هستم. خوشبختم!

اما ویدیوی گلستان من را اذیت نمی کند. دختر گلستان نباید هیچ فرقی با من داشته باشد؟ من اگر دختر گلستان بودم نمی گفتم؟ اسم گالریم را می گذاشتم رشید ؟ 
یک بار عابدزاده آمده کافهء ما و من برایش امریکانو برده ام و این را تمام کسانی که من را می شناسند می دانند. حتی کسانی که یکبار من را دیده اند این خاطره را شنیده اند. خیلی بی مقدمه و الکی سر صحبت را این جوری باز می کنم که بعله آقا یک بار هم عابد زاده اومد کافه مون. که خودم را آدم مهم و متشخصی جلوه بدهم. بعد دختر ابراهیم گلستان نگوید ؟ 
فقط این نیست. مثلا اکرم، کلفت شهرزاد را هم دیده ام. روی میز شمارهء یک نشسته و پاستای گرم سفارش داده. 
همین هفتهء پیش آنا نعمتی آمد و سالاد اسفناج خورد. خیلی بی تفاوت بود. مثلا مهم نیست که آنا نعمتی ست. یک آدم معمولی ست. اما معلوم بود که برای خودش هم مهم است. خودش هم باورش نمی شود آنا نعمتی ست. تپلی بود. اگر این جا ایران نبود باید خیلی زحمت می کشید که خودش را لاغر کند تا به وزن منطقیِ بازیگری برسد. اما این جا ایران بود و آنا نعمتی داف بازیگران ایرانی بود. حتی با پور عرب وقتی هنوز به این ریخت و قیافهء ترسناک در نیامده بود ازدواج کرده بود و طلاق گرفته بود و الان نمی دانستیم زن کی هست یا نیست یا چی؟ همین هفتهء پیش یک ویدیو ازش دیدم که توش توضیح داده بود چرا اسمش آناست و دیگر آناهیتا نیست. توضیح اضافه. بگو دلم خواست. مگر من آیسا هستم به کسی چه؟ 
دو هفته پیش زهرا داوودنژاد آمد شست روی مبل. فرو رفت. به هر کس گفتم نفهمید. بس که همکاران من خنگند. بابا دختر داوود نژاده ! اسمش یادم نبود. بعدا یادم افتاد. سالاد سبز خورد و باقیش را هم توی ظرف یکبار مصرف با خودش برد. قبل رفتن گفت که خیلی قشنگ می خندم و شبیه لیلا حاتمی ام. من با این که شبیه لیلا حاتمی نبودم خیلی خوشحال شدم و مثل اسب خندیدم. با این که لیلا حاتمی خیلی هیستیریک و عصبی ست و باید برود دکتر. چون قشنگ معلوم است یک مرگیش هست و بازیش هم هیچ خوب نیست. حتی من به آنا رای بیشتری می دهم توی بازیگری. چون تکلیفش معلوم است و آنا ست. اما این بنده خدا خیلی دلش می خواهد بگوید نیکل کیدمن است. نیست. اما به هر حال من مثل اسب خندیدم و در آخرش متاسفانه صدایی شبیه خرخر خوک از گلویم در آمد و واقعا الان وقتش نبود. یعنی پیش می آید که من نفسم وقت خنده بگیرد و شبیه خوک بشوم اما تعدادش خیلی زیاد نیست و درست نبود یکی از این بار های کم جلوی زهرا داوودنژاد باشد. 
نیکبخت هم آمد و سالاد خورد. اما این خیلی مهم نیست. چون دماغش را عمل کرده بود و هیچ تعریفی هم نداشت. لباس پوشیدنش و حرف زدنش و هیچی. هر چند عابد زاده هم تعریفی نداشت اما خوب عابد زاده عقاب آسیاست و محبوب دل هاست و آدم وقتی عابد زاده باشد کافیست . نیازی ندارد چیزِ تعریفی دیگری داشته باشد. من اگر عابد زاده بودم وسط یک میدان می نشستم تا همه تماشام کنند. هیچ کار دیگری هم نمی کرد. مطلقا هیچ. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۳, جمعه

مچکرم آقای رامبد جوان !

گاهی فکر می کنم ای کاش سنم همان چیزی را نشان می داد که حقیقتا بودم . سی و دو سال . آن وقت مشتری ها خجالت می کشیدند سه بار من را از سر میزم بلند کنند چون یادشان رفته آب سفارش بدهند . یا دستمال بیشتری می خواهند . حقیقتا پنج تا دستمال کاغذی کوچک و یک دستمال کاغذی بزرگ برای یک وعده غذای کافه ای کافی نیست؟ باید غذای تان را با بیست تا دستمال بخورید. ایرانی ها خنگ و دستمال مصرف کنند. وقتی می گویم ایرانی ها خودم را جزو شان نمی بینم . من از این ها نیستم که می گویند ما ایرانی ها فلان. که یعنی ایرانی ها این جوری اند ولی من نیستم اما چون نمی خواهم متهم شوم که خودم را از اجدادم جدا می بینم مجبورم بگویم ما ایرانی ها. من خودم را جز ما ایرانی های خنگِ دستمال مصرف کن نمی بینم. من جز ایرانی های خنگ دستمال مصرف نکنم. اما من همانی هستم که باید دستمال های اضافی را ببرم سر میز ایرانی های خنگ دستمال مصرف کن. با این که درست دو ماه دیگر سی و دو ساله می شوم و برای این که دستمال ببرم سر میزها زیادی پیر و خسته ام. 
اما قیافه ام نشان نمی دهد . دهه هفتادی به نظر می رسم. با این که سال ها علم اندوخته ام و روزهای زوج روی تردمیل راه رفته ام و عشق های بی سرانجام زیادی را از سر گذرانده ام . 
برای همین آن ها بی دلیل صدایم می کنند و خواسته های بی اهمیت شان را به سمع و نظرم می رسانند . راجع به منو که بعله هر کس غیر از گرافیست کافهء ما می فهمد این منو مناسب کافه نیست و هر ژانگولری را نباید توی منوی کافه پیاده کرد. راجع به اسم کافه. دمای قهوه . لیوان های نامناسب لاته و رمز وای فای. وقتش نشده رمز وای فای کافه را به بزرگی اسم کافه بنویسیم و بزنیم به دیوار. بزنیم روی میزها، حتی توی بشقاب ها. تا روزی هزار بار مجبور نشوم رمز وای فای را به مشتری ها بگویم؟ وقتش نشده توی چهل و پنج دقیقه ای که آمدید همدیگر را ببینید، سرتان را از موبایل کوفتی تان در بیاورید؟ 

و من دهه هفتادی نیستم. یک دهه شصتی متشخص و جا افتاده ام و این را فقط همکارانم می دانند که هر روزشان را با شوخی های جلف و بی مزه ای دربارهء سن و سال من شب می کنند. چون هنوز آدم هایی هستند که فکر می کنند شوخی دربارهء سن و سال بامزه است. چون ایرانی ها هنری غیر از تلاشِ بی نتیجه برای بامزه بودن ندارند. من جزوشان نیستم . بیمزه ترین . این چیزی ست که هستم و کاملا هم به هنر بیمزه گی ام واقفم. برای همین سعی نمی کنم با شوخی های جلف دیگران را بخندانم.