۱۳۹۷ مرداد ۶, شنبه


Alex Webb
Mexicans arrested while trying to cross the border to United States. San Ysidro, California, USA. 1979

۱۳۹۷ مرداد ۳, چهارشنبه

بعدش، بعد از سی سالگی همه چیز قبل از بیست دقیقه به پایان می رسد.


نمی خواهم بیش از این با شرح شکست هایم سرتان را به درد بیاورم. اما باید بگویم توی زندگی ام هیچ دستاورد قابل عرضه ای نداشته ام. متاسفانه. اما من کم و بیش شکست ناپذیرم. اسمش را نمی شود گذاشت دست آورد. نمی توانم بابتش به خودم ببالم. یک خصوصیت اخلاقی ست. 
بهر حال این جوری رمانتیک از درد نوشتن هم شبیه من نیست. 
خانوادهء پدری من اهل روضه خواندنند. آن ها سر عزاداری ها می زنند روی پای شان و به ترکی روضه می خوانند. نه برای متوفی. برای تنهایی خودشان. بی پسر شدن شان. 
اما این روضه خواندن به عزاداری ختم نمی شود که اگر این بود بابتش بهشان خرده نمی گرفتم. وقتی عید دیدنی می روی سراغ شان وسط سکوت های معذب کننده روضه می خوانند و از تنهایی شان و بی وفایی عروس های شان می گویند و چند قطره اشکی هم می ریزند. اشک تمساح. الکی. زورکی. که یعنی ما خیلی بدبختیم. هر کی بدبخت تر است برنده تر است. 
ما به خانوادهء پدری مان رفته ایم. پرواضح است که مادرم این شکلی نیست. خیلی شاد و سرزنده و البته خیلی بیچاره است که گیر ما افتاده. توی این سال ها ما ذره ذره سرزندگیش را بلعیده ایم. بس که روضه می خوانیم. فارسی. چون ترکی بلد نیستیم. من هیچ وقت شانس نداشتم. من می دونستم به این روز میفتم. من چقدر بدبختم. 
اما خوشبختانه این ها مال قبل از سی سالگیم است. مال دنیایِ بی انتهای قبل از سی سالگی که وقت برای عزاداری زیاد است. که می شود یک رابطهء خاک بر سر را تا ابد کش داد. حالا؟ پوووف ! 

۱۳۹۷ تیر ۳۰, شنبه




« با هم بودن مان ، پیروزیست»

۱۳۹۷ تیر ۲۸, پنجشنبه

مامان که نباشد زندگی همان جاست.


بابتش افسوس نمی خورم. از افسوس نخوردنم است که افسوس می خورم. من شب های زیادی را به افسوس خوردن گذرانده ام. بیست و پنج ساله بودم و دنیا برام ته نداشت. این جا که حالا ایستاده ام ته دنیا نیست. اما می دانم دنیا ته دارد. تهش خیلی سرد و تلخ و غم انگیز است. یک روز صبحِ بعد از صبحانه، توی آفتاب بی رمق پاییز، خالهء کوچکم زنگ زد  و گفت نامی که مادربزرگم بود و این جوری صداش می کردیم تمام شده. آن جا تهِ تهِ دنیا بود. اما آن شب های بیست و پنج سالگیم که بسیار عاشق و بسیار بسیار اندوهگین بودم دنیا ته نداشت. می شد تا آخر دنیا اندوهگین باشم. وقتی تهِ دنیا را دیدم دیگر اندوه را دلم نخواست. هر جا آمد پسش زدم. خیلی وقت است نگریسته ام. نه حتی از ته دل خندیده ام. یک جایی آن وسط ها ایستاده ام. وسط خندیدن و گریستن.
می خواهم بگویم برایم مهم نیستند آدم ها. من تمام دوست داشتنم را توی بیست و پنج سالگیم خرج کردم. می شد تقسیمش کنم بین تمام سال های زندگیم. آدمِ بیست و پنج ساله دنیاش ته ندارد که بخواهد خسیسی کند. 
باری! بعد از اولین دوست داشتنم، دیگر هیچ کس و هیچ چیز را آن شکلی دوست نداشتم. 

مامان داستانش فرق می کند. اسمش دوست داشتن نیست. عشق هم نیست. یک چیز دیگری ست که شبیه هیچی نیست. یک عکسِ قدیمی دارم از مامان که پیراهن بنفشی به تن دارد با گل های ریز سفید و دامن قرمز پوشیده. این عکس را گذاشته ام کنار تختم. شب ها نگاهش می کنم و نمی دانم یک روز که مامان نباشد آن جا کجاست. ته دنیا هم نیست. از تهِ دنیا بد تر و دور تر کجاست؟ 

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

اما من از بازی بلژیک و انگلیس هم یخ تر و بیمزه ترم.


کتاب خیلی ملال آور تر از چیزی ست که فکر می کردم. تمام کتاب دربارهء شکست و خاک بر سری نویسنده ست. کلش می شود چند صفحه باشد. بس که همه اش تکرار است. کتاب کوچک کم قطری ست اما خیلی زود خسته ام می کند. هر چی می خوانم تمام نمی شود. کش می آید. باشه بابا تو بدبختی! رها کن بره! 
صفحهء دویست و دوازده کتابم اما نمی توانم چند صفحهء پایانی را بخوانم. بی ان که چیزی لایش بگذارم، می بندم و می گذارمش زیر بالشم. 
برنامه ام این است که بازی انگلیس و بلژیک را نبینم. چون می خواهم خیلی متشخص و کار مهم و سی و سه ساله به نظر برسم. اما کار مهمی ندارم. فکر می کنم توی این سه ماه چه کار مهمی می توانم انجام دهم؟ چه کار غیر مهمی می توانم انجام دهم؟ هر چی. بگویم این کار را کردم. جنگ و صلح را خواندم. وداع با اسلحه ام را نوشتم. دماوندم را فلان. 
صدای خیابانی نمی گذارد خیلی فکر کنم. هوا گرم است. تا تولدم هوا گرم و گرم تر خواهد شد. تا بیاید خنک شود تولدم شده و من فرصت فتح هیچ دماوندی را ندارم. 

دقیقهء هفتاد و شش بازی ست. صدای خیابانی را می شنوم. شک ندارم بازی خیلی بیمزه تر و یخ تر از این چیزی ست که خیابانی دارد گزارش می دهد. با این همه فکر می کنم بهتر است ادامهء بازی را ببینم تا این که بنشینم این جا و به کار مهمی که باید تا روز تولدم انجام دهم فکر کنم. 

۱۳۹۷ تیر ۲۵, دوشنبه

من سی و دو سالم بود. و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تنها نود روز با سی و سه سالگی فاصله داشتم و درست بود این جوری صحبت کنم؟ وقتش نبود یک کم محترم تر و سنگین تر باشم؟


هر چند می توانستم تا بیش از این به خوابیدنم ادامه دهم اما بیدار شدم. بسیار کار نا تمام داشتم. قبل از هر چیز باید در جواب یکی می نوشتم آن کتاب را بردارد و بکند توی کونش. خیلی هم از جوابی که می خواستم بدهم راضی و خرسند بودم. اما وقتی سوار دمپایی هام شدم و پهلویم را خاراندم و لخ لخ رفتم سمت توالت، فهمیدم آخرین کاری که توی دنیا دلم می خواهد انجام بدهم این است که برای یکی بنویسم آن کتاب را یا هر چی را بکند توی کونش یا هر جاش. اصلا برایم مهم نیست آن کتاب بخورد توی فرق سرم یا برود توی کون کسی یا هر چی. برای همین ننوشتم. فکر کردم آیا برای این جوری اره دادن و تیشه گرفتن خیلی خسته ام و بهتر است به سکوت کردن قناعت کنم؟ آیا ترسیده ام؟ یا آیا چی؟  
من ترسو نیستم. خیلی وقت است دارم خودم را برای جنگ آماده می کنم. اما این آدم رقیب من نیست. دشمنم هم نیست. هیچیم نیست و نباید بابتش شمشیرم را کثیف کنم. هر روز شمشیرم را برق می اندازم و به موقع از قلاف درش می اورم. حالا وقتش نیست. 

هر چند سه ماه تا سی و سه سالگی فاصله دارم اما امروز می خواهم شبیه یک سی و سه سالهء محترم و متشخص باشم. صورتم را بشویم، مسواک بزنم و بی صبحانه و با رژ لب قرمز بروم سر کار. 
دربارهء کار جدیدم برایتان نگفته ام. من توی یک خانهء قدیمی خوش نقشهء که یک دیوارش را پنجره های دلبازی پوشانده که به آسمان و ساختمان خبرگزاری باز می شوند کار می کنم. از این جا که نشسته ام می توانم کارمندان مقنعه به سر خبرگزاری را ببینم که دارند با تلفن صحبت می کنند، اخبار را جعل می کنند و وارونه به خورد تان می دهند. 
از بیرون صدای مکالمهء عابرین پیاده، بوق ماشین ها و موتور سوارها به گوش می رسد. صداهایی که توی سکوتِ سنگین بعد از ظهر خانه سرگرمم می کند.
هنوز نمی دانم ساکنین این خانه من را دوست دارند یا نه. گاهی فکر می کنم اضافی ام. اما کاریش نمی توانم بکنم. جز این که صامت و بی صدا به کارم ادامه دهم. فقط به نفس کشیدن و صدایی تولید نکردن ادامه دهم. گاهی هم نه. 
هیچ وقت نفهمیدم آدم ها دوستم دارند یا نه. معمولا فکر می کنم دوست نداشتنی ام. یا علی السویه ام. اما بابتش ناراحت نیستم. خوشحال هم نیستم. هیچی نیستم. 
تنها کاری که از دستم بر می آید این است که کار کنم، پول در بیاورم و به هیچی بودنم ادامه دهم. 

۱۳۹۷ تیر ۲۴, یکشنبه


۱۳۹۷ تیر ۲۳, شنبه

1. BE BRAVE AND AGGRESSIVE

Be direct
Grab all opportunities
Use varying methods of attack
Be versatile and agile
Attack one target at a time
Dont plan everything in detail
Use top quality weapons

۱۳۹۷ تیر ۱۲, سه‌شنبه

________


سلام

جای تازه ای نیستم. اگر سه سال پیش از من می پرسیدی کجایی همین جوابی را می دادم که حالا می دهم. وسط میز چهار نفرهء اتاقی که تا سقفش کتاب است. تعداد کتاب های زندگیم بیشتر شده، اما با کمال تاسف باید بگویم این کتاب ها، حتی یک جمله شان قسمت کوچکی از زندگیم را بهتر نکرده. بدتر هم نکرده. هیچی. بز آمده ام و بز دارم می روم. 
تنها جمله ای که از تمام این کتاب ها به یادم مانده جمله ای ست که روی یک استیکر زرد نوشته ام و روی قاب عکس بالای میز کارم چسبانده ام ؛ « اینک باید همهء شکست ها به پیروزی منتهی شود. » حتی این جمله هم ذره ای مرا به پیروزی نزدیک نکرده. 
من سال هاست روی همین میز می نشینم، می نویسم و هیچ کدام از شکست هایم به پیروزی منتهی نمی شود. تنها عبوس تر و خسته تر می شوم. 

دربارهء سیا ارمجانی … خودش کافی نیست؟ چی می شود اضافه کرد به کلماتش؟ من کاری اگر بتوانم، نوشتن از روزمرگی های ناچیز زندگیم است. نوشتن از ارمجانی کار من نیست. باید فقط گوش داد. 

وقتی نوشتم سلام نمی خواستم این جوری بنویسم. می خواستم حتی کمی بامزگی کنم. اما نشد. برای ساعت دوازده و بیست و یک دقیقه شب، به قدر کفایت ناامید و مائوس کننده هستم. باقیش باشد برای بعد. 
ممنون که برایم نوشتی. ممنون که من را می خوانی.
خدا پشت و پناه همهء ما
آیسا

۱۳۹۷ تیر ۱۰, یکشنبه

که بهتر بود همان یک جمله را هم نمی گفتم.


گفتم که من فکر می کنم اصلاحات با « اصلاح طلب ها » فرق دارد و بی مکث اضافه کردم که البته بحثی هم ندارم که بحثی پیش نیاید. چون نظرم دربارهء اصلاحات و امید و صندوق رای، توی شلوغی این روزهای تهران و اعتصاب بازار خیلی انتزاعی و نامفهوم به نظر می رسید. و خیلی هم دمغ بودم. آن قدر که نمی توانستم ذهنم را برای گفتن جملات انتزاعی سامان بدهم. می توانستم تا شب پوکر بازی کنم. این که می گویم پوکر بازی کنم شبیه این است که همش دارم پوکر بازی می کنم. اما این جوری نیست. چهل دقیقه قبلش بازی را یاد گرفته بودم. در حد توانم بلوف زده بودم. ژتون هایم را برده بودم و باخته بودم و می توانستم ساعت ها به این دادن و پس گرفتن ادامه بدهم. اما حتی نمی توانستم سه تا جملهء مربوط و پشت سر هم بگویم. کلمه چیزی بود که کم داشتم. خیلی وقت بود نمی توانستم کلمات را کنار هم بگذارم. اما این باعث نمی شد ساکت یک گوشه بنشینم. من توی سکوتم خیلی به نشدن و نرسیدنم آگاهم و حالا فکر می کنید مثلا قرار است به کجا برسم؟ هر جا. مثل این است که از خانه به قصد سر کارت بیایی بیرون و تاکسی سوار شوی و بی آرتی سوار شوی و هی ایستگاه به ایستگاه بروی و به ایستگاه مطهری نرسی. می فهمید که چه می گویم؟ اصلا قرار نیست به جای خاصی برسم، دماوندی را فتح کنم یا زبان چینی یاد بگیرم. هر چیز کوچک بی اهمیتی. باری! گفتم که ساکت نمی نشینم. مثل همین حالا که نمی توانم کلماتم را سامان بدهم و باز اصرار دارم به گفتنش. پووف! شب بخیر.