۱۳۹۷ تیر ۲۸, پنجشنبه

مامان که نباشد زندگی همان جاست.


بابتش افسوس نمی خورم. از افسوس نخوردنم است که افسوس می خورم. من شب های زیادی را به افسوس خوردن گذرانده ام. بیست و پنج ساله بودم و دنیا برام ته نداشت. این جا که حالا ایستاده ام ته دنیا نیست. اما می دانم دنیا ته دارد. تهش خیلی سرد و تلخ و غم انگیز است. یک روز صبحِ بعد از صبحانه، توی آفتاب بی رمق پاییز، خالهء کوچکم زنگ زد  و گفت نامی که مادربزرگم بود و این جوری صداش می کردیم تمام شده. آن جا تهِ تهِ دنیا بود. اما آن شب های بیست و پنج سالگیم که بسیار عاشق و بسیار بسیار اندوهگین بودم دنیا ته نداشت. می شد تا آخر دنیا اندوهگین باشم. وقتی تهِ دنیا را دیدم دیگر اندوه را دلم نخواست. هر جا آمد پسش زدم. خیلی وقت است نگریسته ام. نه حتی از ته دل خندیده ام. یک جایی آن وسط ها ایستاده ام. وسط خندیدن و گریستن.
می خواهم بگویم برایم مهم نیستند آدم ها. من تمام دوست داشتنم را توی بیست و پنج سالگیم خرج کردم. می شد تقسیمش کنم بین تمام سال های زندگیم. آدمِ بیست و پنج ساله دنیاش ته ندارد که بخواهد خسیسی کند. 
باری! بعد از اولین دوست داشتنم، دیگر هیچ کس و هیچ چیز را آن شکلی دوست نداشتم. 

مامان داستانش فرق می کند. اسمش دوست داشتن نیست. عشق هم نیست. یک چیز دیگری ست که شبیه هیچی نیست. یک عکسِ قدیمی دارم از مامان که پیراهن بنفشی به تن دارد با گل های ریز سفید و دامن قرمز پوشیده. این عکس را گذاشته ام کنار تختم. شب ها نگاهش می کنم و نمی دانم یک روز که مامان نباشد آن جا کجاست. ته دنیا هم نیست. از تهِ دنیا بد تر و دور تر کجاست؟