۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

اما من از بازی بلژیک و انگلیس هم یخ تر و بیمزه ترم.


کتاب خیلی ملال آور تر از چیزی ست که فکر می کردم. تمام کتاب دربارهء شکست و خاک بر سری نویسنده ست. کلش می شود چند صفحه باشد. بس که همه اش تکرار است. کتاب کوچک کم قطری ست اما خیلی زود خسته ام می کند. هر چی می خوانم تمام نمی شود. کش می آید. باشه بابا تو بدبختی! رها کن بره! 
صفحهء دویست و دوازده کتابم اما نمی توانم چند صفحهء پایانی را بخوانم. بی ان که چیزی لایش بگذارم، می بندم و می گذارمش زیر بالشم. 
برنامه ام این است که بازی انگلیس و بلژیک را نبینم. چون می خواهم خیلی متشخص و کار مهم و سی و سه ساله به نظر برسم. اما کار مهمی ندارم. فکر می کنم توی این سه ماه چه کار مهمی می توانم انجام دهم؟ چه کار غیر مهمی می توانم انجام دهم؟ هر چی. بگویم این کار را کردم. جنگ و صلح را خواندم. وداع با اسلحه ام را نوشتم. دماوندم را فلان. 
صدای خیابانی نمی گذارد خیلی فکر کنم. هوا گرم است. تا تولدم هوا گرم و گرم تر خواهد شد. تا بیاید خنک شود تولدم شده و من فرصت فتح هیچ دماوندی را ندارم. 

دقیقهء هفتاد و شش بازی ست. صدای خیابانی را می شنوم. شک ندارم بازی خیلی بیمزه تر و یخ تر از این چیزی ست که خیابانی دارد گزارش می دهد. با این همه فکر می کنم بهتر است ادامهء بازی را ببینم تا این که بنشینم این جا و به کار مهمی که باید تا روز تولدم انجام دهم فکر کنم.