۱۳۹۷ مرداد ۳, چهارشنبه

بعدش، بعد از سی سالگی همه چیز قبل از بیست دقیقه به پایان می رسد.


نمی خواهم بیش از این با شرح شکست هایم سرتان را به درد بیاورم. اما باید بگویم توی زندگی ام هیچ دستاورد قابل عرضه ای نداشته ام. متاسفانه. اما من کم و بیش شکست ناپذیرم. اسمش را نمی شود گذاشت دست آورد. نمی توانم بابتش به خودم ببالم. یک خصوصیت اخلاقی ست. 
بهر حال این جوری رمانتیک از درد نوشتن هم شبیه من نیست. 
خانوادهء پدری من اهل روضه خواندنند. آن ها سر عزاداری ها می زنند روی پای شان و به ترکی روضه می خوانند. نه برای متوفی. برای تنهایی خودشان. بی پسر شدن شان. 
اما این روضه خواندن به عزاداری ختم نمی شود که اگر این بود بابتش بهشان خرده نمی گرفتم. وقتی عید دیدنی می روی سراغ شان وسط سکوت های معذب کننده روضه می خوانند و از تنهایی شان و بی وفایی عروس های شان می گویند و چند قطره اشکی هم می ریزند. اشک تمساح. الکی. زورکی. که یعنی ما خیلی بدبختیم. هر کی بدبخت تر است برنده تر است. 
ما به خانوادهء پدری مان رفته ایم. پرواضح است که مادرم این شکلی نیست. خیلی شاد و سرزنده و البته خیلی بیچاره است که گیر ما افتاده. توی این سال ها ما ذره ذره سرزندگیش را بلعیده ایم. بس که روضه می خوانیم. فارسی. چون ترکی بلد نیستیم. من هیچ وقت شانس نداشتم. من می دونستم به این روز میفتم. من چقدر بدبختم. 
اما خوشبختانه این ها مال قبل از سی سالگیم است. مال دنیایِ بی انتهای قبل از سی سالگی که وقت برای عزاداری زیاد است. که می شود یک رابطهء خاک بر سر را تا ابد کش داد. حالا؟ پوووف !