گفتم که من فکر می کنم اصلاحات با « اصلاح طلب ها » فرق دارد و بی مکث اضافه کردم که البته بحثی هم ندارم که بحثی پیش نیاید. چون نظرم دربارهء اصلاحات و امید و صندوق رای، توی شلوغی این روزهای تهران و اعتصاب بازار خیلی انتزاعی و نامفهوم به نظر می رسید. و خیلی هم دمغ بودم. آن قدر که نمی توانستم ذهنم را برای گفتن جملات انتزاعی سامان بدهم. می توانستم تا شب پوکر بازی کنم. این که می گویم پوکر بازی کنم شبیه این است که همش دارم پوکر بازی می کنم. اما این جوری نیست. چهل دقیقه قبلش بازی را یاد گرفته بودم. در حد توانم بلوف زده بودم. ژتون هایم را برده بودم و باخته بودم و می توانستم ساعت ها به این دادن و پس گرفتن ادامه بدهم. اما حتی نمی توانستم سه تا جملهء مربوط و پشت سر هم بگویم. کلمه چیزی بود که کم داشتم. خیلی وقت بود نمی توانستم کلمات را کنار هم بگذارم. اما این باعث نمی شد ساکت یک گوشه بنشینم. من توی سکوتم خیلی به نشدن و نرسیدنم آگاهم و حالا فکر می کنید مثلا قرار است به کجا برسم؟ هر جا. مثل این است که از خانه به قصد سر کارت بیایی بیرون و تاکسی سوار شوی و بی آرتی سوار شوی و هی ایستگاه به ایستگاه بروی و به ایستگاه مطهری نرسی. می فهمید که چه می گویم؟ اصلا قرار نیست به جای خاصی برسم، دماوندی را فتح کنم یا زبان چینی یاد بگیرم. هر چیز کوچک بی اهمیتی. باری! گفتم که ساکت نمی نشینم. مثل همین حالا که نمی توانم کلماتم را سامان بدهم و باز اصرار دارم به گفتنش. پووف! شب بخیر.