۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

چون بشر به ملال زنده ست .

آن روزها که شاید بیست و دو سالگی بوده فکر می کردم توی بیست و نه سالگی می دانم کجای دنیا ایستاده ام . همه چیز سر جاش است . دغدغه ای نیست . ملالی نیست . خواب بدی هم . حالا توی بیست و نه سالگی دغدغه هست . ملال هم . خواب های بد می بینم . مثل تمام این سال ها . سعی نمی کنم گره های خوابم را باز کنم . خیلی دستمالی شان نمی کنم . گاهی صبح که بیدار می شوم لحظاتی به خوابم فکر می کنم . کوتاه . بعد پسش می زنم . ملال که می آید نمی جنگم . اشک که باشد می گذارم بجوشد و بچکد از گونه هام . دیگر روضه نمی خوانم . ننه من غریبم در نمی آورم . پرو بالش نمی دهم . کوتاهش هم نمی کنم . بشر به اشک زنده ست . می گذارم اشک سرازیر شود بیفتد روی انگشت های جوهریم . فین فین کنان کارم را ادامه می دهم . برایم مهم نیست موهام از خواب دیشب پریده هوا . می گذارم بپرد . چه مهم است ؟
نمی دانم دنبال چی می گردم . نمی دانم می خواهم کجای دنیا بایستم . نمی خواهم بدانم . برای خواهره می نویسم . به مرغ و خروس ها غذا می دهم . ملحفه ها را می اندازم توی ماشین . حوله ها را از ماشین در می آورم و پهن می کنم . باد می پیچد توی لباسم . لای موهام . چشم ها را می بندم رو به باد ، رو به آفتاب . آن جا که کوها ، آن جا که آسمان . خودم را می برم توی یک غروب پاییزی ِ ملال آور خانه . که نشسته ایم جلوی تلویزیون و بیهوده ترین برنامه های تلویزیون را می بینیم . خواهره خوابیده کنار مامان . روی مجله ها می نویسد . مامان سودوکو حل می کند ، با همان خودکار . مامان یک عددی می نویسد . خودکار را می دهد به خواهره . خواهره خط خطی هاش را ادامه می دهد. مامان فکر می کند . با اخم . جدی . و هیچی ، قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد . این لحظه قلبم را گرم می کند .
اول اردیبهشت است . اردیبهشتِ خوب . لخ لخ بر می گردم توی سوله . داریوش دارد می خواند . داریوش آخرین خواننده ای ست که من آهنگ هاش را گوش می کنم . البته که سعید شایسته حساب نیست . چون هیچی نیست . من مراتب اعتراضم را توی دلم نگه می دارم . کتبا برای خودم می نویسم که داریوش ؟ چرا خوب ؟ ما اشتراکی آهنگ گوش می کنیم . هر کی زوش بیشتر است . داریوش ناله می کند و همه ضجه می زنیم .