۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

باید بار و بندیلم را جمع کنم . بروم بندر انزلی . با اردک هام گپ بزنم .

گاهی روزمرگی های ملال آورمان را برای هم می نویسیم . کوتاه و مختصر . دو روزه نخوابیدم ! نامه های سه کلمه ای ِ بی اهمیتی که جواب ندارد . یا جواب های بی اهمیت تری دارد . خوابتو دیدم ! خواب خوب ؟ خواب معمولی .
دلم آغوش می خواهد ؟ برای همین برایش می نویسم ؟ این کلمات جای آغوش را می گیرند ؟ تنهایی را پر می کنند ؟ یا چی ؟
شاید چون کسی را ندارم و گاهی دلم می خواهد به یکی بگویم که امروز آسمان ابری بود . خواهره که رفت ، نمی دانستم روزمرگیم را با کی قسمت کنم . من هیچ وقت آدم حرف های جالب نبودم . آدمِ بنشینیم توی کافه و گپ بزنیم نبودم . توی کافه های دو نفری کشدار و حوصله سر برم . توی کافه های چند نفری همانم که همیشه می خندم و گاهی از این که آدم ها زود خنده شان را تمام می کنند و من هم مجبورم خنده ام را جمع کنم حالم گرفته می شود . بنظرم بیشتر حرف ها با مزه اند . حتی حرف های بیمزه . حرف های خیلی خیلی ببیمزه . توی کافه های تنهایی خوبم . آرامم . پرم از داستان و کلمه . داستان های با شکوه ِ اردیبهشت . اردیبهشت های باشکوه تهران .

من آدم جمله های سه کلمه ایم . باید وقتی دارم کتری را پر می کنم یکی باشد که بگویم دیشب خواب عجیبی دیدم . شاید برای خودم می گویم . بلند . و اگر کسی نباشد انگار دارم با خودم حرف می زنم و انگاری دیوانه ام و دیوانه خودتی ! کی از خودم به خودم نزدیک تر ؟ کی از خودم به خودم جالب تر ؟ برای همین وقتی آنیتا می پرسد چه خوابی فقط تکرار می کنم عجیب غریب و ادامه نمی دهم . چون با آنیتا نیستم و با خودم هستم و خودم می دانم چه خوابی دیدم و تعریف کردن ندارد که .
 من برای خودم کافی ام .