۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

آن جاش که می گوید « تو دیگه بر نمی گردی ، آخر قصه همینه .‌ » آن جاش را هی بزند عقب . کوه پشت کوه . دشت پشت دشت .

 قبلش بنزین می زنم . بین راه بنزین نمی زنم چون اکیدا از بنزین تان می دزدند . بشر که این همه پیشرفت کرده چرا نمی شود روی صفحه دیجیالی و درست بنویسد این بنزینی ِ بی حیای نزدیک تهران به جای بیست لیتر هفده لیتر بنزین زده ؟ یا فقط ماشین من این شکلی ست ؟ ماشین شاسی بلندها می نویسند ؟ نمی دانم . نمی خواهم هم بدانم . من هیچ وقت توانایی خریدن ماشین شاسی بلند ندارم . علاقه ای هم به خریدن ماشین شاسی بلند ندارم . اما وقتی آدم استطاعت مالیش را ندارد و می گوید علاقه ندارد انگار چون نمی تواند این را می گوید . اما من راست می گویم . علی هم همسرم نیست که ماشین شاسی بلند داشته باشد تا یک وقت هایی ماشینش را بدهد به من بروم باهاش بچرم و برای خودم لباس فلان بخرم . اگر هم بود سه لیتر بنزین هیچ وقت دغدغه ام نبود . آخر هفته ها می رفتیم لواسون و جوجه ترش کباب می کردیم و دغدغه مان این بود که کی برگردیم که به ترافیک نخوریم .

بعد آهنگ هام را عوض می کنم . این آهنگ ها سلکشن آذین است . خیلی چرت و پرت است . من همیشه توی بابایی به این مهم ، دوباره واقف می شوم ولی دیر است . میان چرت و پرت ها چند تا که کمتر چرت و پرتند را پیدا می کنم در حالیکه همه می دانند توی راه باید ابی بخواند . فقط ابی . بعضی به اشتباه هایده می گذارند . هایده نه . هیچ وقت نه . ابی .

من این راه را بلدم . پیچ و خم هاش را بلدم . یک کم دیگر عوارضی ست را بلدم . می دانم غروب این راه وقتی بر می گردم ، آفتاب به غایت زیباست و کوه ها باشکوهند . حتی آهنگ را خاموش می کنم و توی سکوت غروب را تماشا می کنم به سمت تهران . تا گوش هام هم غروب را بشنوند و دهانم آن نارنجی بی انتها را ببلعد .
خوشم می آید که یک راه را بلد باشم و مال خودم باشد . من راه رشت را هم بلد بودم . اما آن راه را خودم نمی راندم . حتی گواهی نامه هم نداشتم . اما راننده اتوبوس ها را می شناختم . با لبخند ِ من شما را می شناسمی بهشان سلام می کردم . آن ها زیر لبی و جدی جوابم را می دادند . جواب شان زیر سبیل شان گم می شد و من نمی فهمیدم جوابم را داده اند یا نه یا چی ؟ مهم نبود . من تمام صورتم خنده بود . تازه داشتم پا می گذاشتم توی دنیای آدم بزرگ ها . تنهایی . بیسکویت و آبمیوهء بدمزهء اتوبوس ها را می بلعدیم و خیلی به خودم می بالیدم . بین راه یواشکی توی توالت های سر راهی سیگار می کشیدم و به سبیل تازه در آمدهء پشت لبم دست می کشیدم . دغدغه ام این نبود که غذا چی داریم زن ! دغدغه ام این بود که غذا چی درست کنم . که آشغال ها را بگذارم دم در . دستمال ندارم . ماست ندارم . چی دارم پس ؟ یک عالمه انگیزه برای بزرگ شدن . خیلی خوب بود .

هنوز هم به خودم می بالم . چون راه خودم را دارم که بلدم کجا تونل هاش شروع می شود . غذاهای مهران خوشمزه تر است . اما من هم یک چیزهایی بلدم . فکر می کنم سارا و آزاده بلدند غذا درست کنند ؟ دیگر دغدغه ای ندارم .