۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه

بهر حال من خیلی شیک و با شعورم حتی اگر بوردیار بخوانم .

بابا وقتی با تلفن حرف می زند داد می زند . وقتی ترکی حرف می زند داد می زند . وقتی با تلفن ترکی حرف می زند نمی دانم چی می زند اما فراتر از داد است . من قبلا به شوخی می گفتم . اما امروز فکر کردم آیا شوخی من به حقیقت پیوسته یا بابا همیشه این جوری بوده ؟ از خانه داشتم می امدم بیرون که بروم بدوم . بعله من روزی یک دقیقه و چهل ثانیه می دوم . باقیش را راه می روم . اما همین پیشرفت خوبی ست . قبل تر روزی چهل و هفت ثانیه می دویدم . بعد فکر کردم چرا بیشتر تلاش نکنم و در کمال نا باوری موفق شدم . می خواهم بگویم آدم نباید دست از تلاش بردارد حتی اگر توی هوا یک ذره هم اکسیژن نبود باید به دویدنش ادامه دهد تا از پا بیفتد . من امروز از پا افتادم و خودم را کشان کشان رساندم به کتاب فروشی . نفس زنان گفتم خانوم … هن هن … من باید … هن هن … خوب من دلم نمی خواهد به هن هن نوشتنم ادامه دهم چون به نظرم آوای درستی نیست . اما منظورم نفس نفس زدن میان کلمات است . گفتم کتابی می خواهم که نقشه کشی ساختمان را توش خیلی واضح و سرراست توضیح داده باشد . حرفم شبیه این بود که بگویم کتاب موفقیت در نیم روز را دارید ؟ خانومه گفت ندارند . شک ندارم اگر بلاگ داشته باشد و خاطرات کتاب فروشی ایش را بنویسد ، امشب دربارهء درخواست احمقانهء من خواهد نوشت . همین که پایم را گذاشتم بیرون فکر کردم  بروم کتاب های هنرستان معماری را بخرم ! چرا سه دقیقه زودتر به فکرم نرسید که این جوری خودم را مسخرهء خوانندگان بلاگ دختر کتاب فروشه نکنم !
یک بار هم رفتم کتاب فروشی و با بلند ترین صدای ممکن گفتم که « نظم اشیاء » بوردیار را دارید ! یعنی اگر می خواستم یک کتاب از آلیس مونرو بخرم داد نمی زدم . اما فکر کرده بودم خیلی شیک و با شعورم که بوردیار می خوانم و باید فریاد بکشم تا همه بفهمند که خیلی شیک و با شعورم که بوردیار می خوانم . حالا خواهش می کنم بوردیار و نه بودریار را با صدای بلند تکرار کنید تا بفهمید چه مسخره اسم نویسنده را تلفظ کردم . مرده اما خیلی تو دار بود . خیلی با فهم و کمال بود . اولش هیچی نگفت اما دید من دست بردار نیستم . خوب فلان کتاب بوردیار را چطور ؟ نداریم . پس چی از بوردیار دارید ؟ خیلی امام حسن و امام حسین وار آستین ها را زد بالا و جلوم وضو گرفت . گفت خانوم ما هیچ کتابی از بودریار نداریم . من اگر بودم و یکی اینجوری می گفت بوردیار ولو می شدم روی زمین .
داشتم بابا را می گفتم . من از پله های ساختمان می امدم پایین و صدای بابا را می شنیدم توی تاریکی کوچه که با تلفن ترکی فریاد می زد . کجا بود ؟ بدون اغراق سر کوچه . من از پله ها که آمدم پایین خودم را چسباندم به تاریکی کنار دیوارها تا بابا من را نبیند و آشنایی ندهد تا آن دو ملیون نفری که توی کوچه بودند و حتما میان شان چند صد تا پسر خوش تیپ که عاشقم خواهند شد ، یا چند صد تا مادری که پسر های خوش تیپ دارند و من را برای پسرشان خواهند خواست ، نفهمند این که دارد داد می زند بابای من است . بعد از سه قدم به خودم آمدم . اگر مثل « کلید اسرار » وقتی می رسیدم به پارک یک بیماری هولناک به سراغم می آمد چی ؟ اگر پوستم تاول تاول می زد و دکتر ها نمی فهمیدند چه مرگم شده و من روی تخت بیمارستان در حالیکه هی می گفتم آب آب ولی آن ها نمی توانستند به من آب بدهند چون نباید آب می دادند و من جان می دادم چی ؟ تصویر آهسته شد و من همین جوری که به آن دو ملیون نفر پوزخند می زدم از تاریکی در آمدم و از کنار بابا گذشتم و برای هم دست تکان دادیم و … آخر داستان چیز تازه ای ندارد . دوباره پیوستم به خیل پیرمردهای توی پارک .