از آن جا که نشسته بودم می توانستم ببینم که گربه ها دراز کشیده اند توی آفتابِ بی رمقِ صبح پاییز. و آسمان هی ابر هست و نیست. دختره ایستاده بالای سر گربه ها. دوربین موبایلش از گربه ها می رود سمت چنار های بلند، سمت آسمان.
بعد آرام آرام بچه ها جمع می شوند تا دسته جمعی بازی کنند. والا دلش نمی خواهد بازی کند. هر چی مربی می گوید فایده ای ندارد. من هم جای والا بودم بازی نمی کردم. همدیگر را صدا می زنند و توپ را سمت هم می فرستند و حقیقتا بازی کسل کننده ای ست. من اگر جای والا بودم بابت این که اسمم را گذاشته اند والا هم خیلی دلخور می شدم.
دیدن شان خالی از لطف نیست. من آرام کوه هایم را رنگ می کردم و نگاه شان می کردم و قهوه ام را می نوشیدم و شبیه این بود که دارم یک جایی زندگی می کنم که هر ماه حقوق و مزیای کارگرهاش را می دهند و در اسرع وقت به شکایتِ شاکی هاش رسیدگی می کنند.
اول پاییز بود و هیچ نمی دانستم قرار است این همه پاییز زیبایی را بگذرانم. پاییز های تهران ذشت و غبار آلود و خاکستری ست.
بعد بچه ها می روند سمت کارگاه و بازی های دیگری می کنند که نمی بینم. صدای شان را می شنوم. مادرهای شان دارند چای می نوشند و قهوه می نوشند و نگاه شان می کنند. با لذت. شک ندارم وقتی برگردند خانه به شوهر شان می گویند آرمیتا از بقیه باهوش تر بوده و جواب سوال های مربی را زودتر می داده و فلان. به شوهرشان می گویند که باید بقیه بچه ها را می دیدی که چقدر خنگ بودند. و شوهرشان یک اهن و اوهونی می کند بی ان که سرش را از توی موبایلش در اورد. همین قدر کلیشه ای. آن ها مطمئنند که بچه های شان وقتی بزرگ شدند خیلی آدم حسابی می شوند. یکی شان هم شک نمی کند که ممکن است بچه اش خنگ و احمق از آب در بیاید و بعد از کلی خرج کردن پیام نور قبول شود. یا بچه اش لاشی از آب در بیاید. و این خیلی عجیب است.