۱۳۹۷ آذر ۹, جمعه

شک ندارم آدم هایی که زومبا بلدند علی السویه نیستند.


بیکار نیستم. اما نه ان جور که صبح می روید سر کار و عصر بر می گردید خانه و از این که امروز چهار شنبه ست خوشحالید. یعنی هزار تا چهار شنبه می آید و می رود و من اصلا نمی فهمم. کاری با تعطیلات ندارم. تعطیلات هم با من کاری ندارد. اول مهمانی لیلا گفت همیشه آدم ها شب جمعه سرشان شلوغ است و من دیدم چرا مهمانی ام را نگذارم برای جمعه شب که همه بیکارترند. من لبخند زدم. لابد دربارهء این که امشب و فردا شب برای من فرقی نمی کند مزاحی هم کردم. چون خیلی بامزه ام و باید همه جا این بامزگیم را به رخ بکشم. حتی به رخ لیلا که دیر و دور می شناسمش. اما راست می گفتم. لیلا اگر دیشب دعوتم می کرد فرقی نداشت. حتی اگر فردا. و با کمال تاسف باید بگویم حتی اگر هیچ وقت. علی السویه ام و باید زودتر بروم زومبا یاد بگیرم. 

حالا که فکر می کنم می بینم باید یک چیز هایی را با بقیه شریک شد. 
مثلا فردای آوار شدن پلاسکو، باید رفت سر کار. با بقیهء همکار ها افسوس خورد. سر تکان داد. 
فردای فوتبال دیشب باید نشست توی سلف دانشگاه و قبل از کلاس طراحی پایه، از بازی پرگل دیشب گفت. یعنی ادامهء فوتبال دیشب باید این شکلی باشد. وگرنه چرا می نشینم بازی بلژیک و سوئد را می بینم؟ 
یا الان باید به کی بگویم عبد الفتاح سلطانی آزاد شد؟