۱۳۹۷ آذر ۵, دوشنبه

بیست سال بعد، اولین روز آخرین ماه پاییز


از صبح صفحهء بی بی سی باز است. « بازخوانی دو گزارش از معاینه جسد پدر و مادرم » به قلم پرستو فروهر. تا شب نخواندمش. فکر می کنم بگذارمش برای فردا. یا پس فردا. یا دیرتر. می دانم نمی خوانمش. هیچ وقت. می ترسم. 
وقت قتل های زنجیره ای من کوچک بودم. مدرسه مان جایی حوالی خانهء فروهر ها بود. یک روز صبح توی سرویس مدرسه، جمعیتی را دیدیم که آن حوالی جمع شده بودند. توی آن سرویس من تنها کسی بودم که می دانستم آن نزدیکی ها چه خبر است. 
توی آن مدرسه چند صد نفره من تنها کسی بودم که با کابوس قتل های زنجیره ای بزرگ شدم. 

اما دلم نمی خواهد صفحه را ببندم. از پرستو فروهر خجالت می کشم. از این که با بستن نوشته اش، صدایش را خاموش کنم. صدایی که بیست سال خاموش نشد. 
باقی خبر ها را دنبال می کنم. فرزاد فرحزاد می خواهد یک تلویزیون راه بیندازد که هر کس توش هر ژانگولری بلد است سوار کند. استقلال توی گروه مرگ افتاده، ترامپ گفته ما ملت تروریستی هستیم و فردا آسمان تهران بارانی ست.