من کند و آرام قدم بر می دارم. کشدار و بلند نفس می کشم. به ساعت نگاه نمی کنم و از امروز شکل جدیدی را زندگی می کنم که شبیه من نیست. من که قدم هام آسفالت خیابان را سوراخ می کرد. گرومپ گرومپ. انگار خبری بود. انگار فلان.
می گذارم زمان بگذرد بی آن که به ساعت نگاه کنم. تا هفتهء آخر ماه نوامبر. بعدش؟ هیچی. هر چی!
تمام هفتهء گذشته باران بارید. من تنها توانستم ببینمش. حتی نمی شد صدایش را بشنوم. گاهی سعی می کردم پنجره را کمی باز کنم. اما نمی گذاشتند و این اصلا انصاف نبود. تهران را این همه بارانی ندیده بودم. حالا که داشت بی وقفه باران می بارید دراز کشیده بودم و به ابری آسمان نگاه می کردم. و گاهی هم به سقف زل می زدم و فکر می کردم چه کاری از دستم بر می آید؟
واقعیت این بود که من تمام تخم مرغ هایم را توی یک سبد گذاشته بودم که خیلی احمقانه بود. من سی و سه سالم بود و برای این ژانگولر بازی ها زیادی پیر شده بودم. وقتش نبود کمی محافظه کارانه تر تخم مرغ هایم را توی زندگیم پخش کنم؟
به وضعیت آب و هوای این هفتهء تهران نگاه می کنم. امروز باران نخواهد بارید. فردا نیز. سه شنبه آسمان کمی ابر است. هوا شناسی از اوایل هفتهء آینده آسمانی بارانی را برای تهران پیش بینی می کند. هفتهء آخر ماه نوامبر.