۱۳۹۷ آذر ۳, شنبه

همه یک روز مجبورند قورباغه شان را ببلعند.


غم من اما خیلی زشت و مستاصل و خاک بر سر است. برای همین وقت های کمتری را به غم اختصاص می دهم. بیشتر سعی می کنم بی تفاوت باشم. کمی هم می خندم. 
حالا بی تفاوتم. سعی می کنم کتابی را که پیش از این می خواندم ادامه دهم. « هنر شفاف اندیشیدن » بعله! من یک لوزر واقعی ام. بابتش افسوس نمی خورم. تمام سال هایی که یوسا و فلان، بسیار فرهیخته بودم که حالا نخواهم قورباغه ام را قورت بدهم؟ 
من هیچ وقت توی زندگیم فرهیخته نبودم و افسوس! کافی بود کمی بیشتر همت کنم. حالا همتم را گذاشته ام روی اعتماد بنفسم. روی موفقیت. موفقیت نا محدود در بیست روز. 
شاید حتی وقتش شده بروم قاطی یوگی موگی ها. 
یک بار خیلی سال پیش یکی زنگ زد گفت دلم می خواهد بروم یوگا؟ از سر محبت نمی گفت. کلاس شان شاگرد کم آورده بود و عباس نمی آمد سر کلاس. گفتم نه! عباس اسم عحیبی برای یک معلم یوگا نیست؟ چه ربطی دارد؟ حقیقتا هیچی. نگفتم نه چون عباس. چون فکر نمی کردم وقتش شده بروم یوگا. حالا هم فکر نمی کنم. فکر می کنم وقتِ یک چیزی شده که نمی دانم چیست. « معجزهء مثبت اندیشی »؟ « دوازده گام به سوی پیشرفت »؟ « پیش به سوی ثروت »؟