۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

« اما تو نمی میری ... تو سگ جونی ژوزه »

البته که هنوز چیزهایی بود . مثلا این که من کارمند نبودم . هیچ چی نبودم . اما در عوض کارمند هم نبودم . یعنی می شد همین جوری که هیچی نیستم و آه در بساط ندارم و دوستی ندارم و پولی ندارم و آینده ای ندارم و  بیست و هشت سالگی بهم هجوم آورده و می خواهد من را بخورد درسته ،
می شد در کنار همه این بدبختی ها کارمند هم باشم و این خیلی مایوس کننده است .
همین که کارمند نبودم یعنی می شد خودم را نکشم .
هر چند اگر بودم هم خودم را نمی کشتم چون « نبودن » هم به اندازه کارمندی من را دلگیر و مایوس می کند .