۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

من از یک حسادت کهنه مزمن رنج می برم . می نشینم روی پله های ولیعصر که خلوت شود . درونم یکی اشک می ریزد . نه از حسادت . که از گرسنگی . شما اصلا می دانید حسادت کهنه مزمن چقدر درد دارد ؟

فست فود نمی روم . تنهاییم را تشدید می کند . همیشه وقت بیرون آمدن از فست فود دستپاچه می شوم . عادت ندارم سرم را بیندازم پایین و بزنم بیرون . خوب من قبلا پول غذا را داده ام . نمی توانم بروم پولم را حساب کنم و تشکر کنم و بیایم بیرون . اصلا هر جور حساب کنی دلیلی برای تشکر وجود ندارد . بابت غذایی که از فقر کالری  رنج می برد پول داده ام . بابت غذایی که آماده شدنش پنج دقیقه هم زمان نمی برد این همه انتظار کشیده ام . خودم سینی غذا را از روی پیشخوان برداشته ام . خودم یک سس دیگر لطفا را از روی پیشخوان . حتی یک جوری ست که فکر می کنم باید سینی را برگردانم روی پیشخوان .
برای همین دلیلی برای تشکر وجود ندارد و آدم غذاش که تمام شد باید سرش را بیندازد پایین و بیاید بیرون . با این همه من یک کم حیران و سرگردان می شوم . کشش می دهم . با دستمال کاغذیم بازی می کنم . لبخندهای معذب می زنم . حتی ممکن است بیخودی بروم دست شویی . حتی ممکن است گریه کنم .