۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

قبل ترش آفتاب طلوع کرده بود .

من و محمدرضا و سپیده و میز ِ نهال داریم برمی گردیم تهران . جاده پرِ پیچ و نئون های سفید و سبز و قرمز است . همینگوی گوش می دهیم و خسته ایم و خوبیم . و همینگوی بهترین است .
من همیشه آن وری می رفتم . که جاده کامیون نداشت و پیچ نداشت و نئون نداشت . یک کم ترس هم داشت . چون آرام بود تمام راه و تاریک بود . و یک جایی در دل کوه هایی که دیده نمی شد چراغ های کامیون ها توی تاریکی پیدا بود .
قبلش محمد رضا گفته بود اگر بخواهیم می تواند از آن ور برود . من گفته بودم فرقی ندارد . سپیده اصلا ایده ای نداشت که آن ور کجاست و چیزی نگفت . میز نهال هم نمی توانست نظری داشته باشد چون یک میز بود و میزها اصولا نظری ندارند ، مخصوصا آن هایی که چوب سفید زشت روسی دارند .
و پرسیده بود دلمان می خواهد همینگوی گوش کنیم و ما گفته بودیم خیلی دلمان می خواهد . من و سپیده . میز نهال ساکت بود .
قبل ترش آفتاب غروب کرده بود . من دیده بودمش که می رفت . نشسته بودم لبهء باغچه و آفتاب دیگر رمقی برایش نمانده بود و می رفت پشت کوه ها . سردم شده بود و خیالی در سر نداشتم و غمی در دل .
قبل ترش دنبال لاک پشته گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم . چون آب خیلی کثیف بود . یا شاید چون لاکی مرده بود . بهر حال نمی شد فهمید . ما فکر کردیم لاکی مرده ؟ شاهین گفت قورباغه شده چون دیشبش یک قورباغهء گنده توی باغچه دیده . ما یک کم این شوخی را ادامه دادیم  و لاک پشته را فراموش کردیم چون کاری از دست مان بر نمی آمد .
قبل ترش داشتیم کار می کردیم و به فکر های خودمان فکر می کردیم . فقط به فکر های خودمان . فکر های یواشکی خودمان . همان ها که وقتی کار می کنیم یادش می افتیم و کارهای مان شبیهش می شود . اما هیچ کس نمی داند چون برای کسی تعریفش نکرده ایم . چون از گفتنش خجالت می کشیم یا می ترسیم یا خیلی بیهوده اند و دلیلی ندارد وقت دیگران با تعریف کردنش بگیریم . چون دیگر دیگرانی نداریم و خیلی خالی شده ایم و از این بابت هیچ نگران نیستیم . آدم ها همه یک روز خالی و تنها می شوند .