۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

شنبه اغلب روز بهتری ست ، از جمعه . از سوم شخص مفرد . از کرفس پلو . از تو حتی که بهترینی …

خیلی با طمانینه می روم در را باز می کنم . خیلی با طمانینه در را می بندم . بگو ده بار . اندکی از طمانینه ام کاسته نمی شود . کلن آدم با طمانینه ای شده ام . از کی ؟ از وقتی شدم سوم شخص مفرد . بعد شیما را فهمیدم . خیلی هم خوب فهمیدم . از آن جاش که درست می گفت یا نمی گفت نه . هر کس درست و غلط خودش را دارد . کاری به کار فکرهاش نداشتم . از آن جاش که دیگر نه خواست بگوید و نه خواست بشنود . من هم نه خواستم و نه . از وقتی شدم سوم شخص مفرد .
این رفت و آمد های اتفاقی را خوش تر داشتم . از آن جاش که می گفتم به احسان همین جوری مستقیم برود ، به ته کوچه نرسیده بپیچد سمت راست و احسان می رود و تمام می شود . از آن جاش که آنیتا خبر می دهد یکشنبه شب . که نه شهاب شام نمی خورم . از نور چراغ های چشمک زن روی صورت ماهانِ توی بالکن . از آخرِ‌ هیتو اشتایرل که در را می بندد . دست دخترش توی دستش .
نه بیشتر . بیشترش طمانینه اش را به هم می زند . یک سوم شخص مفرد ِ دور ، از طبقهء اول یک تخت دو طبقه که شب ها مسواکش را با خمیر دندان کرست می پوشاند و پاهاش که بماند بیرون از لحاف ، خوابش نمی برد .