۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

من هیچ وقت آشپزی یاد نگرفتم .

بنظرم این خیلی شرم آور است . فانتزی زندگی من این بود که داشته باشم غذا بپزم برایت ، پیرهن سورمه ای ستاره ای تنم . موهام جمع بالای سرم ، باران ببارد روی شیروانی ها ، من آوازم پر کرده باشد خانه را . بعد فانتزیم همین جاست که الکن می شود . کدام خانه ؟ کدام شیروانی ؟ کدام تو ؟
خوب فانتزه ای های دیگری هم هست . من خودم را می بینم که نشسته ام توی قطار کنار پنجره ، تنها ، نه تنهای غمگین ِ یک دنیا خاطرهء روزهای از دست رفته روی دوشش ، که تنهای معمولی ، حتی تنهای خوب ، تنهای خوشبخت . گوشم به تلق و تولوق ریل ها ، کتاب می خوانم .
فانتزی های من بعد ندارد . قبل ندارد . تنها همین یک لحظه است .
بعد شاید بهشت باید تداوم همین لحظه باشد . آدم توی قطار هی برود و برود تنهایی و همین . فکر نکند خوب که چی ؟ آخرش که چی ؟
مثل وقت هایی که آدم قرار دارد . که خیلی خوش به حالش است . لباسهاش را پوشیده ، نشسته منتظر که بشود ساعت پنج و هنوز کلی مانده ، که ساعت هیچ وقت پنج نمی شود . یک خندهء ملویی روی لب ، نشسته به لاک زدن . لاک سبز خوشرنگ . آن لحظه یک حالی دارد که فارغ است از قبلش و بعدش . از همه دنیا اصلا . بهشت باید هی و هی تداوم همین لحظه باشد .
گاهی هم فکر می کنم شاید جور دیگری باشد . بهشت تداوم لحظه های کشدار ملال آور زندگی باشد . مثلا من یک کارمند بانک باشم . همش یک کارمند بانک باشم . هیچ وقت تمام نشوم . نشسته پشت میز ، دارم فکر می کنم سوهانم را در آورم از کیفم ، ناخن اشاره ام را سوهان بزنم چون کج است و من وقت تایپ کردن هی نگاهم می افتد بهش و من از این که ناخنم کج باشد خیلی بدم می آید و تمام مدتی که دارم با یکی حرف می زنم تلفنی یا توی کافه دارم شیر نسکافهء سرد شدهء از دهن افتاده ام را می نوشم دلم می خواهد زودتر از یک جایی سوهان پیدا کنم و ناخنم را سوهان بکشم .
شما فکر می کنید من دارم جفنگ می گویم اما این خیلی بد است که ما نمی دانیم بهشت چه شکلی ست . اما من شک ندارم که تداوم است . یعنی ابدیت چی می تواند باشد جز تداوم و ملال .