۱۳۹۷ فروردین ۱۹, یکشنبه

فرداش خوابیدم. خیلی خوابیدم. نرفتم ورزش. نرفتم کلاس زبان. نرفتم هوای قشنگ بهار را نفس بکشم. پتو را کشیدم تا زیر صورتم و مچاله شدم توی خودم و به هیچی فکر کردم. شما هم فردای روزهای این شکلی تان توی تخت دراز می کشید و به هیچی فکر می کنید؟ اگر همین جوری به نوشتنم ادامه دهم عنوان نوشته ام خیلی طولانی می شود. پس باقیش را در متن نوشته بخوانید.

به آذر گفتم برای اشکال الوان اپلای کرده ام و آذر گفت که در جریان است و از طرف دانشگاه آمده و من خیلی معذب شدم. عادت نداشتم کسی به خودم و کارم این همه توجه نشان بدهد و این چه کاری بود کریستین خانوم ؟ می گفتین خودمون تشریف می اووردیم و ها ها ها.
آذر قبلش چیزی نگفته بود. دیروزش زنگ زده بود و گفته بود می خواهد مرا ببیند. من نپرسیده بودم چرا؟ خواهره می خواست بداند کنجکاو هم نشده بودم چرا آذر بعد از این همه سال می خواسته من را ببیند؟ نه؟ چرا؟ بعله خواهره همیشه می خواهد بداند چرا؟ و من برای هر چرایی جواب ندارم. یک کار هایی را دلم می خواهد بکنم و یک کارهایی را دلم نمی خواهد بکنم. آن جا، با لباس مهمانی، در حالی که با یک دستم ماشین را قفل می کردم و با یک دستم سعی می کردم وسایلم را جمع کنم و با یک دستم سعی می کردم سینه ام را بپوشانم چون یقه ام باز بود و چون یک دست دیگر نداشتم هیچ سعی نمی کردم و یقه ام باز بود برای خودش. آن جا هیچ برایم مهم نبود چرا آذر می خواهد من را ببیند. 
اما ای کاش پرسیده بودم چرا و خودم را برای دیدنش آماده تر می کردم.

واقعیت این بود که من با چهار صد و پنجاه دلار نمی توانستم سر کنم. چرا؟ به شما هم باید بگویم چرا؟ من با حقوقم تا شمال هم نمی توانم بروم و برگردم. یعنی شک ندارم وسط های راه انقدر کباب ترش می خورم که یادم می رود دارد حسابم خالی می شود و مجبورم وسط هاش زنگ بزنم به مامانم و بگویم گه خوردم و پول برایم بفرستد. 
نه شوخی کردم. من این طور آدمی نیستم. حواسم به دخل و خرجم هست. اما دلار پنج هزار و دویست تومن کجا بروم؟ آذر پرسید چرا نمی روم نروژ؟ به تو هم باید بگویم چرا؟ خیلی ملیح لبخند زدم . 
خیلی سختم بود این ها را برای کریستین خانوم و باقی توضیح دهم. دلار پنج هزار تومان را. بعله فامیل گوشت فامیل را می خورد ولی استخوانش را فلان. دلم نمی خواست بهشان بگویم که وضعیت اقتصادی ما این شکلی ست که باید پنج ماه کار کنم که بتوانم توی آن خراب شده یک ماه زندگی کنم. که هر جای دنیا خراب شده باشد بیروت نیست و من دارم از اساس چرند می گویم.
کریستین خانوم می خواست ببیند من لیاقت آن همه پول را دارم؟ معلوم است که دارم. کی از من لایق تر؟ یک سوریه ای؟ یک عراقی؟ یک افغان؟ باز هم بگویم؟ خاورمیانه پر بود از آدم های لایقِ بی پناه. 

قبل از خواب فکر کردم آیا باید یک قرص ضد اضطراب بخورم؟ که یادم افتاد هنوز بیست روز تا جواب مانده و من هر شب بخواهم با قرص بخوابم چیزی از خودم و روانم نمی ماند و نترس دختر! قوی باش! این ها را در حین مسواک زدن به خودم گفتم و کرم های زیر چشم و شب و لب و یک ملیارد کرم دیگرم را زدم و خوابیدم. شب بخیر.