من داستان ها را به خاطر ندارم. از من بپرس « برادران کارامازوف » چی بود. نگاهت می کنم. تهی و خالی. هیچی یادم نیست. مطلقا هیچ. یا « مادام بوآری »، « آناکارنینا »، « گتسبی بزرگ ». و بسیار داستان های دیگری که خوانده ام و یادم نمی آید. حتی وقتی آریزونا دریم را دوباره می دیدم یادم نمی آمد آخرش چه جوری تمام می شد. تصویر نباید کمک می کرد داستان را به خاطر بسپارم؟
یادم هست آنا کارنینا را یک نفس خواندم. لذت خواندنش هنوز با من است. اتاق سرد بود و باران می بارید بی وقفه و من آن قدر غرق خواندن شده بودم که گرسنه نمی شدم، تشنه نبودم. می خواندم و صدای باران روی شیروانی های خانهء رشت را گوش می دادم که نفس بگیرم و دوباره برگردم زیر آب. دلم می خواست نویسنده باشم، تازه عاشق شده بودم و قرار بود زندگی پر از معجزه های کوچک باشد.
یادم می آید وقتی « صد سال تنهایی » تمام شد گریه کردم. بس که با شکوه بود. باورم نمی شد یکی می تواند این همه خوب بنویسد. روی تختم دراز کشیده بودم و خواندن آن کتاب تنها ساعت های زندگیم بود که به دوست پسر سابقم فکر نمی کردم. داشتم برای تمام شدن لذتی گریه می کردم که دیگر تکرار نمی شد.
و « گفت و گو در کتدرال ». که مبهوتم کرد از نحوهء روایتش. ترم اول دانشگاه بودم. قرار بود نویسنده نباشم چون همینگوی بود و یوسا بود و سلینجر بود و همین ها برای دنیا کافی بود. پس قرار بود چی باشم؟ نمی دانستم. هنوز هم.
وقتی کسی از من می پرسد شغلم چیست نمی دانم در جواب چی باید بگویم. جلوی گزینهء شغل توی بانک یک خط می کشم. مسئولی که دارد فرمم را توی کامپیوتر وارد می کند ازم می پرسد بنویسم خانه دار؟ نه خانوم! گاهی توی کافه کار می کنم، روی دیوار رستوران ها عکس همبرگر و سیب زمینی می کشم، از گربهء رئیسم نگهداری می کنم، توئیت ها را لایک می کنم، کتاب های قطور می خوانم، دلتنگ می شوم. اما اشک؟ خانوم من خیلی وقت است نمی توانم اشک بریزم. بعد از مرگ نامی نتوانستم یک دل سیر گریه کنم. با این که خیلی دلتنگم و بغض گلویم را می فشارد. نمی شود گفت افسرده ام. اما هیچ نشد عزاداری کنم. نه آن جور که دلم می خواست. توی مسجد نشستم ردیف آخر. نه چون خیلی غمگین بودم. چون بی حوصله بودم و نمی خواستم با فامیل عریض و طویل مان احوالپرسی کنم. نمی خواستم هی بلند شوم و بنشینم و به آدم ها معرفی شوم که تو دختر نسرینی؟ به به! ماشالا چه قشنگ شدی. عین مادرت شدی! که دروغ بود. نه قشنگ بودم و نه شبیه مادرم بودم. و هنوز کونم به صندلی نرسیده بلند شوم و در جوابِ آن مرحوم فلان لبخند بزنم.
خیلی عجیب است خانوم! اما دلم نمی خواست زیباتر بودم، یا باهوش تر یا زبان عربی بلد بودم. دلم نمی خواست صدایم به زیبایی جنیس جاپلین بود. دل خواستن هایم هی دارد کم و کمتر می شود و این من را می ترساند. انگار وقتی آدم دلش یک چیز هایی را می خواهد زنده تر است. من دارم هی مرده تر می شوم.
باری! دور شدم. می گفتم. من داستان ها را به خاطر ندارم. از من بپرس « برادران کارامازوف » چی بود؟