۱۳۹۸ شهریور ۱۱, دوشنبه

صبح اول


صبح رفتم خیابان های این اطراف را کمی قدم زدم. قبل صبحانه. که ببینم چه شکلیست. رسیدم به مجسمهء فردوسی. قشنگ بود توی آفتاب صبح شهریور. حقیقتا که قشنگ بود. شهر شلوغ بود و همه جا امن و مان. کمی مغازه ها را نگاه کردم. ایستادم رو به آفتاب و چشم هایم را ریز کردم و تاکسی گرفتم. صبحانه خوردم. روی تردمیل دویدم. رفتم سر کار و برگشتم. گوشواره هایم را در آوردم، قوز کرده نشستم روی صندلی و برای تان می نویسم. امن و امان.