۱۳۹۸ شهریور ۲۷, چهارشنبه

ریلیتد سرچز: پاهای ویدا جوان!


حقیقتا که نباید من را با یک خانه بیشتر از دو روز تنها بگذارند. شروع می کنم به خراب کردن چون این تنها کاریست که بلدم. از سیفون توالت شروع می کنم. با صدای آب راهم را از آشپزخانه کج می کنم به سمت توالت. همیشه توی زندگیم در راهِ آشپزخانه ام و امیدوارم یخچال خودش پر شده باشد. 
زل می زنم به محتویات توی توالت و صدای آب را می شنوم که بیهوده دارد می رود توی چاه. بعد کتری برقی را خراب می کنم. آب از زیرش ریخته روی کابینت و زمین زیر کابینت هم خیس است. تا قبل از این که پردهء اتاق پذیرایی بیاید پایین فکر می کنم با هر چیزی که به آب مربوط است مشکل دارم و سعی می کنم از شیر های آب دور باشم. کافیست به تلویزیون آسیب بزنم که با گربه ها سه تایی بیکار شویم و توی نور ملایم اتاق رئیسم چرت بزنیم. 
در توری بالکن که از جا در می آید، چون می دانم هر تکانم آسیب زننده ست می نشینم روی مبل جوری که فشارم مبل را سوراخ نکند و توئیت می خوانم. یک ماجرایی شده سر بازیگری به اسم صبا کمالی. گوگل می کنم تا بفهمم صبا کمالی چه شکلی ست. شکل خاصی نیست. گوگل پیشنهاد می کند پاهای صبا کمالی را هم ببینم. که هیچی نیست. صبا کمالی توی همهء عکس ها حجاب دارد و حتی گوشه ای از پاهاش هم پیدا نیست. پووف! 
پیش از آن که عکس هاش را زیر و رو کنم عذرخواهی کرده. صفحه را می بندم و می روم کنار گربه ها دراز می کشم. چون تا برسم به هر خبری و ازش سر در بیاورم قائله خوابیده و نیاز به پادرمیانی من نیست. شب بخیر.