۱۳۹۸ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

و شهریور از یاد رفت.


از دوستی دلخور بودم و حق با من بود و از کجا می دانستم؟ چون همیشه حق با من است. 
هر کاری می کردم دلخوریم رفع نمی شد. می شد بهش بگویم که حوصله نداشتم. من وقتی از کسی دلخورم دلم نمی خواهد نگاهش کنم و بدبختانه از نگاه کردن بهش گریزی نبود. از رگ گردن به من نزدیک تر بود. 
روزهای سختی را از سر گذرانده بودم و حالا تنها چیزی که دلم می خواست این بود که دراز بکشم روی تختم و به آسمان نگاه کنم و به هیچی فکر کنم. تختم نبود. اشتباه کردم و صدای #نوشین جعفری را شنیدم. ترسید بودم. عصبانی بودم. بهت زده و مستاصل نشسته بودم روی مبل محل کارم و به نقطه ای روی میز خیره شده بودم که کسی با ماژیک آبی روش نوشته بود سلام! 
بعد باد خنکی آمد و پنجره را کمی باز کرد و فصل عوض شد.