روزم را با دوش آب سرد شروع می کنم. بعد به صورت باد کرده ام توی آینه نگاه می کنم و فکر می کنم همه چیز درست می شود. نه آن قدر دور که برای لذت بردن دیر باشد. هر چند نه امروز و فردا. با این همه از یکشنبهء چهارده مهر، از هشت و نیم صبح، با چای ولرم و نبات، یک کارهایی رو شروع می کنم. نه با قدم های فیلی. من کوچکم و قدم هام کوچک است و خیلی بی جانم و زود خسته می شوم و نفس ندارم و باید گاهی بنشینم. این از من. این ها را به خودم می گویم. با این که امروز ایستاده ام و باید بدوم. که اگر کم آوردم به خودم سخت نگیرم. همان جا جلوی آینه سنگم را ول می کنم از کوه بیفتد پایین. بعد خوش خوشان کوه را بر می گردم پایین. چه باک. فردا هم باید سنگم را هل بدهم. و پس فردا و همیشه. این جوری سی و چهار ساله خواهم شد. درست هفت روز دیگر.