خیلی رقیق القلب نشده بودم. نمی خواستم اشک بریزم. حسرت سال های از دست رفته نبود. مبهوت بودم. آزادی زیبا بود. زیبا و مبهوت کننده. زیباییش شبیه جای دیگری نبود. تنها دلم می خواست خواهرم پیشم بود. وقتی از تونل گذشتیم و چمن سبز را دیدم این تنها چیزی بود که دلم خواست. من همهء هشتاد و هشت ها را با خواهرم رفته بودم. دست هم را گرفته بودیم و بسیار دویده بودیم و بسیار فریاد و گاز اشک آور و نرسیدن. حالا دلم می خواست این جا بود و لحظه ای که چشمم به زمین چمن افتاد و باید بگویم بهترین لحظهء امروز بود، برق شادی و بهت را توی نگاهش می دیدم. دلم می خواست شیرینی پیروزی را با هم تجربه می کردیم. لذتش شبیه دیدن میدان آزادی بود بعد از آن همه راه رفتن. قبل از صدای تیر. قبل از ندا و سهراب. قبل از تمام خون های ریخته شده.
برایش عکس فرستادم و نوشتم که حقیقتا لحظهء تاریخی و قشنگی ست و ای کاش بود. دروغ نمی گفتم. داشتیم روزی را زندگی می کردیم که توی تاریخ می نوشتند. « در های آزادی به روی شان گشوده شد.»
سه روز دیگر سی و چهار ساله می شدم. بی کار و بی پول بودم. چیزی تا پریودم نمانده بود و بوسه ای انتظارم را نمی کشید. اما آزادی را دیده بودم و ای کاش شادیش چند روزی با من می آمد. تا فردای سی و چهار سالگی.
شب که می رسم خانه لب تاپم را باز می کنم و اولین چیزی که می بینم قبض پرداخت نشدهء برق است. سلام سی و چهار سالگی! تو خیلی زشت و ترسناکی.