۱۳۹۸ مهر ۲۶, جمعه

با فین و فین و سرفه های خشک


پنج تایی توی پاترول بابا، از کنار گوریل انگوری های غول پیکر رد می شدیم. تمام آن شهر ها یک شهر بازی ِ محقر داشت که توش یک گوریل انگوری بزرگی بود که کیفیت و اندازه اش بستگی به ابعاد شهر و اهمیتش داشت. مثل سبد های میوهء بزرگِ بدریخت ِ میدان ِ شهر های شمالی، مثل بنر های فراوان ِ تبریک منصوب شدن فلان مدیر به فلان سمت. شبیه هم و همه به غایت زشت. ساختمان های رنگ و رو رفته از بارانِ همیشه، شیروانی های قرمز. چیزهایی که همیشه دلتنگشان خواهم ماند. 
جایی می نشستیم و بساط مان را پهن می کردیم و غذا می خوردیم و همیشه قرار بود بعدا برویم شهر بازی. بعدا یعنی کی؟ هیچ وقت. بهترین و بزرگترین گوریل انگوری برای تهران بود. شاید وقتی رسیدیم تهران می رفتیم بزرگترین شان را می دیدیم. شاید هم نه. وقتی می رسیدیم شب بود و همه خواب بودند. پدر تشک ها را از توی کمد در می آورد و پرت می کرد روی ما سه تا. کوچک بودیم. همهء سال های مدرسه از هم سن و سال های خودمان کوچک تر بودیم. جیغ می زدیم و له می شدیم زیر بار تشک ها. 
با یاد آوریش لبخند زدم. چون خوب بودم و ذهنم خالی بود از آشفتگی. صبح جمعه بود و من ایستاده بودم جلوی پنجرهء کارگاه و باد خنکی می وزید و با صورت ماسکی و لباس خوابم به گوریل انگوری ها فکر می کردم. تنها بودم. اغلب صبح ها تنهام. زودتر از بقیه از خواب بیدار می شوم. صورتم را با ماسک آووکادو می پوشانم، دوش می گیرم، با حوله صبحانه می خورم و با حوله چیز هایی از گذشته را به خاطر می آورم. دلم می خواهد تمام روز با حوله ام توی خانه بچرخم. شبش بخوابم و صبح بعدِ حمام دوباره همان حوله را تنم کنم. من همانی می شدم که توی عکس های انقلاب با روبدشام توی خیابان ها می گشت. 
امروز از خانه بیرون نمی روم. غذا درست نمی کنم. لب تابم را باز نمی کنم. غوز کرده می نشینم روی صندلی ِ رو به پنجره و آسمان بالای خیابان انقلاب  را نگاه می کنم. اگر سوزن و نخ هایم را داشتم گلدوزی هم می کردم. فارغ از اعتراضات اسپانیا، خیابان های دود گرفتهء لبنان، عکس کودکان کرد، حصر ده ساله. 

پنج روز است که سی و چهار ساله شده ام.