۱۳۹۸ آبان ۲, پنجشنبه

بله! من آدم ملال آوریم!


هر چیزی که می خواستم بنویسم به بی پولیم ربط داشت و باید بگویم نوشتن و بد تر از آن خواندن از بی پولی حقیقتا که ملال آور است. سعی می کردم داستان های بهتری را به یاد بیاورم. روزهایی که اصلا پول مسئله نبود. هیچی مساله نبود. همه چیز همان شکلی بود که بود. بی کم و زیاد. 
یادم می آید با دوست پسر سابقم نشسته بودیم توی یک کافه و چیزی نمی گفتیم. رابطه مان به جای امنش رسیده بود. تلاشی برای جلب توجه نمی کردم. نمی خواستم جالب و بذله گو به نظر برسم. قرار نبود سکوتی را بشکنم. سکوت ها نه معذب کننده که آرام بود و خیال انگیز. یادم می آید دوست پسرم را دوست داشتم و همین کافی بود. بعد و قبل نداشت. همین حالای توی کافه، روی میز کنارِ پنجره های قدی رو به حیاط مهم بود. و باران! البته که باران می بارید. این صحنه بی باران، باران کم دارد. پس باران هم می بارد. از رابطه چیزی بیش از این نمی خواستم. دوست داشتنم حس اطمینان می داد. زیباتر شده بودم. بی اغراق می گویم. پوستم شفاف بود و لبخندم دلنشین. بیشتر می خواندم و کمتر می گفتم.  
نور چراغِ بالکن افتاده بود روی انگشت های دست راست دوست پسر سابقم. انگشت های دست دیگرش روی یکی از کتاب های براتیگان بود؛ « در قند هندوانه » و نمی خواند. فقط دستش روی کتاب بود و دست دیگرش روی میز بود و لیوان قهوه رو به رویش و به رفت آمد آدم ها نگاه می کرد و به من و لیوان قهوه اش. من داشتم سعی می کردم چیز کیک روی میز را بکشم. آن روزها همیشه یک دفتر طراحی با من بود. همه جا در حال کشیدن بودم. طراح خوبی بودم. یک لیوان آب را جوری طراحی می کردم که ممکن بود اشتباهی به سمتش بروید و به قصد نوشیدن آب برش دارید و سیراب شوید. می توانستید چیز کیک های روی کاغذم را با چای بنوشید و کامتان را شیرین کنید. این جوری لحظه های با هم بودن مان را جاودانه می کردم. می کشیدم و می نوشتم. خوب می نوشتم. آن قدر خوب که وقتی می خواندید فکر می کردید طراح خوبی ام. آن قدر خوبم که یک لیوان آب را جوری طراحی می کنم که ممکن است اشتباهی به سمتش بروید و به قصد نوشیدن آب برش دارید و سیراب شوید.
بله! پاییز قشنگی بود.