جایی می خوانم رشد اقتصادی امسال منفی نه و نیم درصد پیش بینی شده. این آخرین چیزی بود که باید می دانستم. حقیقتا که بهترین وقت را برای بیکار شدن انتخاب کرده بودم. تمام مدتی که کار می کردم، هر روز و هر روز هزار تا دلیل داشتم تا بزنم زیر همه چیز و نزدم که حالا، درست همین حالا بیکار و بی پول باشم. قبض برق را پرداخت می کنم چون دلم نمی خواهد مامور برق سر برسد و مجبور شوم به صاحبخانه لبخند های معذب بزنم. و به آخرین اس ام اس بانکم نگاه می کنم. که ای کاش نکنم. ای کاش اس ام اس بانکم را از اول فعال نمی کردم تا این جوری قطره قطره کم شدن پولم را نبینم. اول صبح، وقتی باید حالم از دیشب بهتر باشد.
روزم را این جوری شروع می کنم. با اخبار خوب و قبض برق. می مانم توی تخت و به آسمان نگاه می کنم. نه چون قرار است از آسمان پول ببارد. چون جای دیگری را برای نگاه کردن ندارم. می خواهم تا شب همین جوری به آسمان نگاه کنم. کار دیگری از دستم بر نمی آید.
حقیقتا این چیزی نبود که سال ها منتظرش بودم. منتظر چی بودم؟ نمی دانم. شاید اگر می دانستم، شاید اگر تمام آن سال ها می دانستم سی و چهار سالگی چه شکلی ست می توانستم به جایی غیر از آسمان نگاه کنم. ابر ها می روند و آفتاب می تابد روی پاهام. پاهایم را می برم زیر لحاف. چون هنوز فکر می کنم اگر پاهایم زیر لحاف باشد امن تر است.
از تخت که می آیم بیرون شبیه هامونم وقتی پله های دادگاه را می رفت بالا. « نترس! از دشمنت نترس! همه شون دست به دست هم دادن تو رو به کشتن بدن! » این کلماتی ست که با خودم تکرار می کنم و با شمشیرم می روم سمت حمام. چون آسیاب بادی توی حمام منتظرم نشسته.
* عنوان نوشته از « هامون » ِ مهرجویی