۱۳۹۸ مرداد ۶, یکشنبه

آخرش من و خاتمی می رویم دو تایی دماوند رای می دهیم و بر می گردیم.


یک همکار دارم که هدفش توی زندگی خودشیرینی ست. حقیقتا همین. یعنی خودشیرینی نمی کند که به یک جایی، مقامی، پولی چیزی برسد. خودشیرینی می کند که خودشیرینی کند. یعنی اصلا توی کافه نمی شود به مقامی پولی جایی رسید. قرار نیست کسی رئیس بشود چون کافهء ما خودش سه تا رئیس دارد و جا برای رئیس تازه ای نمی ماند. قرار نیست کسی حقوقش زیاد شود. حقوق همه یکی ست. یک کم بالا پایین. نه آنقدر که به چشم بیاید و لازم باشد برایش تقلا کرد. اما همکار من همچنان خودشیرین است. چون این شکلی ست. و این خیلی عجیب است. من هیچ وقت ندیده بودم خودشیرینی هدف باشد. همیشه پله ای بوده برای رسیدن به هدفی. اما تنهاییش به چه درد می خورد؟
و بعله! رسیده ام به مرحلهای از کار که حاشیه ها شروع می شود. آن جا که نصف بیشتر ذهنت را همکار های حمالت پر می کنند. منتظری آخر ماه شود و حقوقت را بگیری. مساعده و اضافه کار. پوووف! و تازه ساعت سه و بیست دقیقهء بعد از ظهر است. 

من از این کنج بیشتر خوشم می آید. تنها دقایقی ست که مال من است و می توانم به فکر های بیهوده ام بپردازم که ای کاش می شد تمام زندگیم همین جوری بیهوده فکر کنم. 
گاهی یکی رد می شود. سرگردان دنبال توالت می گردد. سعی می کنم به چشم هایش نگاه نکنم که نپرسد ببخشید توالت کجاست؟ چون توی عالم خودم هستم و چند دقیقه بیشتر فرصت ندارم و دلم نمی خواهد کسی مزاحم فکر هایم شود. فکر های مهمِ بیهوده ام. اغلب دارم سعی می کنم چیزی را به خاطر بیاورم. مثلا فکر می کنم فرمول اندازهء قطر های مثلث متساوی الساقین چی بود؟ تو اولین بار کی رفتی؟ اسم فیلم کافمن چی بود؟ تو آخرین بار کی؟ 
ساعت پنج عصر است. 

این سومین مشتری امروز است که وقتی با سینی پر از کنارش رد می شوم صدایم می کند تا بپرسد همهء آبمیوه های منو طبیعی اند یا نه یا کوفت؟ اولین دستهء مشتری های بد کافهء مشتری هایی هستند که وقتی دستت سینی ست، صدایت می کنند. من مستاصل نگاه شان می کنم. انتظار دارم بفهمند موقع مناسبی را برای صدا کردنم انتخاب نکرده اند. نمی فهمند و به سوال شان ادامه می دهند. هیچ چیزی جز نفهمی این رفتارشان را توجیه نمی کند. مگر این که اگر یک ثانیه دیر تر بهشان برسم بمیرند. شما اگر ندانید بشقاب بندری خوشمزه تر است یا ساندویچ بندری می میرید؟ 
به ساعتم نگاه نمی کنم که زمان کش نیاید. باورکردنی نیست. از خستگی دیگر نمی توانم راه بروم اما هنوز ساعت هفت است. هفت و ده دقیقه. هفت و سی و هفت دقیقه. اولین باری که ساعت را ببینم، هر چند دقیقه یک بار ساعت را نگاه می کنم. چند دقیقه ای که به نظر خودم چهل و پنج دقیقه می آید. به ساعتم نگاه نمی کنم و به همکار حمالم نگاه نمی کنم و هوا نمی تواند از این گرم تر باشد. 

ساعت یازده و ده دقیقهء شب می رسم خانه و گرسنه ام. مامان آشپزی کردن را دوست ندارد. هیچ وقت نداشت. غذاهاش هم تعریفی ندارد. و من خیلی حیوانم که دارم این جوری حرف می زنم. بابا گاهی آشپزی می کند. اما بلد نیست. حوصله ندارد. دوست دارد توی بیست دقیقه آشپزی کند. آشپزی بیست دقیقه ای مال غذاهای ایرانی نیست. کوکو سبزی اش قد متکاست. توی کوکوش نپخته و بیرونش دارد جزغاله می شود. خودش می خورد و مامان. ما خودمان را سرگرم نشان می دهیم و وانمود می کنیم دیرمان شده و حتما شب می آییم و غذایش را می خوریم و دمش گرم و خداحافظ. می رویم بیرون یک چیزی می خوریم. یک چیزی بدتر از کوکوی بابا. من با این سنم چرا آشپزی نمی کنم؟ چرا وقتی مامانم آشپزی دوست ندارد من باید آشپزی دوست داشته باشم. 
داد می زنم شام نمی خورم و اشتباه می کنم. چون بابا بقیهء متکایش را می گذارد توی یخچال و فردا ناهار از توی یخچال در می آورد و می گوید نه نسرین نمی خواد آشپزی کنی. کوکو زیاد داریم. 
لب تاپم را باز می کنم و می بینم خاتمی یک چیزی گفته و همه عصبانی اند. حتی حوصله ندارم بخوانم چی گفته و چرا گفته.